شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

باید نوشت تا نپوسید.تا کنگره ی حرف های انباشته، ذهنت را خراش ندهند.تا روح نفس بکشد.پنجره ای باز شود از درون به بیرون.
تناقض محسوسات،اندیشه ها و دردها چرخ نخورند و بشوند گردباد؛ که دودمانت را به باد دهند.که ببینی هر کس و هر چیزی هستی جز خودت.
که بگردی کسی را به زور توی کوچه و خیابان و دوست و فامیل و حیوان خانگی و شاگرد میوه فروش و... پیدا کنی و برایش حرف ببافی،آنقدر که زبانت خشک شود و باز ببینی آن هایی که باید را نگفتی و هنوز مغزت آماس کرده از حرف های نگفته.
خودکار اگر باشد بهتر از دکمه های چسبیده به هم صفحه کلید است.که باز باید برای فشار دادنشان ثانیه ای تامل کنی.خودکار که بنشیند روی کاغذ خودش می شود کلمه و جمله و پاراگراف و آن وقت می شود حرف.
بعد می توانی مغزت را بگذاری روی ترازو و وزنش کنی.این درست ترین عدد است.بدون کوچکترین درصد خطا.
حا

شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من برای تولد یک سالگی ات شمع خریدم.یک خط ایستاده..
از صبح نگاهت می کنم و هر بار که برات حرف می زنم می گم تولدت مبارک پسرم و تو می خندی. خودم مدام یاد پارسال این روزهام که نفس هایم به زور بالا می امد و چه اضطرابی به جانم افتاده بود .از اتاق عمل و مهتابی های سرد و روپوش های سبز و آبی دکترها و از همه بدتر اضطراب تمام آن نه ماه که تو سالمی یا نه.
اضطراب تا زمانی که دکتر بیهوشی ماسک را روی دهانم گذاشت همراهم آمد و بعد از ان حالت کرختی بعد از بیهوشی نمی گذاشت یادم بی آید اصلا اضطراب چطور بود.بعد که تو را پیچیده لا به لای آن ملحفه های نارنجی توی آغوشم گذاشتند لب های بی حسم را محکم با دندان فشردم.تمام آن نه ماه فکر می کردم چطور اشک هایم را وقتی اولین بار می بینمت جلوی دیگران پنهان کنم و آخر هم کسی که یک لحظه اشک هایش بند نمی آمد پدرت بود.من حتی وقتی تو را از آغوشم با عجله جدا کردند که بچه ات دچار تاکی پنه و مشکل تنفسی شده هم گریه نکردم.حتی وقتی می دیدم شب تا صبح مامان پله های بیمارستان را بالا و پایین می رود و پشت در اتاق من اشک هایش را پاک می کرد و می گفت بچه خوب میشه.حتی وقتی پدرت گفت :  " آدم به نوزاد یک روزه دل نمی بنده "
من فقط وقتی اشک هایم را نتوانستم مهار کنم که بعد از سه روز تو را اوردند و توی بغلم گذاشتند و گفتند " حالش خوبه.بهش شیر بده " . چون تازه فهمیدم اضطراب های تمام نشدنی مادرانه تا ابد مهمانم شدند.
دو روز دیگر تو یک ساله می شوی و تمام این یک سال من هر بار که نگاهت کردم با خودم فکر کردم " می توانم از تو یک انسان بسازم??!"
من برای تولد یک سالگی ات نه باغ می گیرم و نه خودم موهایم را دست ارایشگرهای ماهر شهر می سپارم.نه آلبوم های بهترین شیرینی فروشی های تهران را برای عجیب ترین کیک ورق می زنم و نه برات اسباب بازی های مدرن می خرم.آن هم نه به خاطر اینکه به مرض مزمن خاص بودن که این روزها گریبانگیر خلق شده دچار شده باشم.نه.
 تو باید از همین تولد یک سالگی ات بدانی که اگر تو هستی کودکی هم هست که حتی برای یک بار هم شمعی را فوت نکرد.چشم هایش همیشه به دست های پدرش بوده نه برای یافتن هوس های بچگی که فقط برای سیر شدن شکم کوچکش.لباس های تازه اش لباس های از ریخت افتاده ی بچه ی دیگری بوده و سقف آرزوهایش آنقدر کوتاه است که من و تو زیرش خفه می شویم.هزینه ی یک تولد یک سالگی با شکوه می تواند یک لبخند پهن روی لب های حداقل یکی از این فرشته ها بنشاند.
مامان مدام غر می زند که تولد  یک سالگی مهم ترین سال است.گفتم مامان حتی بلد نیست شمع ها را فوت کند .قبول کن برای ارضای خودمان است.

پسرم هر وقت عاشق شدی یا روزی که دستی را گرفتی یا انسانی شدی که قدم هایش پر از اطمینان و ایمان است من برایت جشن بزرگی می گیرم .
برای یک سالگی ات کیک کوچکی می خرم.همین شمع را روش می گذارم.من و پدرت چشم هایمان را می بندیم و از ته دل آرزو می کنیم که تو همیشه سالم باشی و انسان بزرگ شوی .امیدوارم تا همیشه یادت بماند : روزی آنقدر ناتوان بودی که شمع یک سالگی ات را نمی توانستی فوت کنی.انسان در رجوع به اصل و مبدا خود صعود می کند...

شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

توی خانه جدید جاگیر شدیم.نمی دانم جاگیر درست تر است یا جا افتادن.جا افتادن انگار بیشتر به خورشت قورمه سبزی می خورد که چهار ساعت روی شعله ی ملایم گاز بوده. به خاطر همین می گویم جاگیر.
اما یک روز فقط تمام خانه مرتب بود .با وجود مانی هیچ جای خانه مرتب نمی ماند.اطرافیان هم مدام مژده ی روزهای بهتری را می دهند که بچه راه می افتد . همین حالا هم من حسابی خسته و پا پس کشیده شدم.فکر نمی کردم مادری کردن انقدر توانم را تحلیل ببرد.گاهی آنقدر بی رمق می شوم که روی زمین و جلوی مانی دراز می کشم و مانی اول با تعجب نگاهم می کند و بعد با دهان کوچکش هجوم می آورد به سمتم.
بیشتر از استراحت دلم خواندن می خواهد.دلم زمان هایه بی حد و حصار می خواهد برای رفع کردن عطش خواندنم.برادران کارمازوف ،تفسیر حافظ ،مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی،کتاب شعری که از دست های خود شاعری عزیز هدیه گرفته ام،زیر آفتابی که بر کتابخانه ام می خورد لمیده اند و فقط هفته ای دو بار خاک رویشان را می گیرم.تنها لطفی که در حقشان می کنم این است که دستمال گلدار صورتی که دوستش دارم را روی جلدهایشان می کشم.
زهرا خانم می گفت تا وقتی پسرت بزرگ شود وقتی این کارها را نداری ولی در عوض یک زمانی آنقدر وقت اضافه داری که نمی دانی چطور پرش کنی.
نمی دانم زنی با موهایه جوگندمی که روی صندلیِ بالکن و روبه شمعدانی ها با عینک مطالعه می کند را بیشتر می خواهم یا این تازه مادرِ بی تجربه و پریشان این روزها را.ولی شاید یکی از این روزها مانی را بگذارم توی کالسکه اش و برم توی خیابان ها دنبال مغازه ای که کمی زمان اضافه بفروشند...

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

روی کاناپه ی از ریخت افتاده ام لمیده ام و به موهای خوش حالت و خوشرنگه پریسا ساوجی مجری شبکه من و تو نگاه می کنم .از آنجا که تمامه موهایم دسته دسته ریخته و در حاله کچل شدن هستم به سرعت شبکه را عوض می کنم. به جایش با اعتماد به نفس زل میزنم به تبلیغ بسته ی آموزشیه بالا بالا.
طناز می گفت برای مانی بیبی انیشتین بخر.بالا بالا خوب نیست.
پسرم: بگذار خیالت را راحت کنم که من نه برایت بالا بالا می خرم و نه بیبی انیشتین.نه برایت اسباب بازی های بیشمار و مجهز و رنگارنگ می خرم و نه تخت چوبیه موزیکال. نه به زور کلاس زبان و بسکتبال ثبت نامت می کنم و به زور لباسه قرمز و آبی تنت می کنم.نه می خواهم نویسنده بشوی و نه دکتر.
اما من هر روز برایت حافظ می خوانم و تفسیر می کنم.برایت صمد بهرنگی می خوانم و اگر خوشت نیاید دوستیه خاله خرسه را برایت می خوانم.دلم می خواهد هر زبانی را که می خواهی یاد بگیری فقط برای فهمیدنه آدم های بیشتر.باید شریعتی و مطهری را بخوانی و بعد خودت انتخاب کنی که مسلمانی یا نه.
من فقط می خواهم آداب آدم بودن را خوب یاد بگیری.
و چقدر دلم می خواهد همیشه بدانی که من برای ارضای حسه مادریم تو را به دنیا آوردم تو هیچ وقت مدیون من نیستی.و خب بدم نمی آید بدانی مادرت ترجیح میدهد از حسادت موهای پر پشته پریسا ساوجی و صورت مینیاتوری اش لب هایش را بجود اما مسابقه ی تلفنی شبکه پنج را نگاه نکند...
و

سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دستم را می برم بین موهایم و انگشتهایم را از هم باز می کنم.هر بار ده تار مو می ریزد.قدیمی ها می گویند " بچه که مادر را بشناسد موی مادر شروع می کند به ریختن"
قدیمی ها حوصله ی فکر کردنِ زیاد را نداشتند.نمی شستند فکر کنند نه ماه بارداری و چهار ماهه اول شیردهی تمام کلسیم بدنِ مادر اُفت می کند و متعاقبا موی مادر هم می ریزد.
قدیمی ها خوب بودند.مثل من نمی شستند توی سالن آرایشگاه و به دست های دختر مو بلوند زل بزنند که دست هایش را گذاشته روی میزِ دختر آرایشگر تا ناخن های مرتب اش را مرتب تر و رنگی کند.دست می کشم روی پوستِ زبر شده ی دست هایم و به ناخن های از بیخ گرفته ام نگاه می کنم.شب قبل از زایمان برای اولین بار با ناخن گیر از ته گرفتمشان گفتم بچه را باید پوشک کنم ،پاهایش زخم می شود.اول انگار حتی نمی توانستم راه بروم تعادلم را با چند تا ناخن از دست داده بودم تا عادت کردم.
مانی را که آوردم خانه هی پوشکش را عوض کردم هی دست هایم را شستم هی شیرش دادم هی دست هایم را شستم هی نگاهش کردم هی دست هایم را شستم.آدم خیال می کند تمام میکروب های روح اش سرازیر می شوند کف دست ها و مراقب است یک وقت بچه اش آلوده نشود.غافل از آنکه آلودگی را بعد ها به خوردش می دهند.توی مدرسه توی اجتماع ، همیشه کسانی هستند که گند بزنند به وسواسِ تربیتیه یک پدر و مادر .
پماد را از کیفم بیرون می کشم و دست هایم را چرب می کنم.فکر می کنم شاید واقعا زود بود برای این همه مسئولیت و بزرگ شدن.این زمستانِ کشدار و بی بارن و برف هم تمام نمی شود.مثل حیوانی که از توله اش مراقبت می کند توی خانه نشستم تا یک وقت بچه مریض نشود.کاش می شد رنگ موهایم را عوض می کردم ،این مجله ی بخارا را تا ته می خواندم، می رفتم مسافرت، اندامم را از این گوشت های اضافی خلاص می کردم.به ساعت نگاه می کنم.نگرانم مانی مامان را اذیت کند.مجله را بر می دارم و به آرایشگر می گویم خیلی معطل شدم باید بروم.رفته بودم موهایم را کوتاه کنم.با همان موهای دراز و کم حجم بر می گردم.خیابان ظفر را با عجله راه می روم.بهانه است.خودم دلم برای خنده هایش، صداهای بی مفهوم گلویش و حتی گریه هایش تنگ می شود.عادت کردم تمام مدت نگاهش کنم حتی توی خواب.برایش شعر بخوانم.آشپزی کنم و از آشپزخانه برایش شکلک در بیاورم.برایش فِرِنی درست کنم وقاشق قاشق با صدای هواپیما بریزم توی دهانش.توی آغوشم بگیرمش و شیرش بدهم.
تاکسی سبز رنگ را پشت چراغ قرمز سوار می شوم.کمی جلوتر زنی  با پسر پنج_شش ساله اش سوار می شود.کمی بعد با لهجه ی غریبی از راننده می پرسد :
" از تجریش چطوری باید بروم بیمارستانه محک؟" راننده می گوید "
واسه بچه ات" می گوید " آره.گفتند فقط باید بره محک" 
رسیدیم سر یخچال.پیاده می شوم.گاهی چنان خدا سیلی محکمی توی صورتم می زند که جایش تا چند روز ذُق ذُق می کند.اما فقط چند روز.....

یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاهایِ یخ کرده ام را از زیرِ پتو بیرون می آورم و چند ثانیه ای لبه ی تخت می شینم.محمد رضا تازگی ها خر و پفی ملایمی می کند. روی تخت مانی خم می شوم و پتو را روی دست هایش می کشم.کمی نگاهش می کنم.باز خواب دیدم که موقع شیر دادن بهش خوابم برده و از خواب پریدم. دوباره دست می کشم زیر کمرش تا مطمئن شوم لباسش زیرش جمع نشده باشد.صورتش را با پشت دست لمس می کنم تا بفهمم سردش نیست.
به محمد رضا گفتم : " گناه داره نمی تونه مثل ما وقتی سردشه سرش رو زیر پتو ببره"
گفت: " فقط تو اینکار رو می کنی"
راست هم می گوید همه ی پاییز و زمستان نوکِ دماغ ام یخ کرده. 
توی تاریکی دنبال ژاکتم می گردم .پیداش می کنم.اندازم نیست.تغییر سایزم از اِسمال به مدیوم و گاهی لارج فقط توی این لباس ها خودش را به رخم می کشد.تمام آیینه های خانه را جمع کردم.فقط آیینه ی دستشویی مانده برای مسواک زدن و مو شانه کردن.
روی کاناپه ی انتهای سالن مییشینم.بخاری را به طرف پاهایم روشن می کنم. " جای خالی سلوچ " را باز می کنم.تازه تا صفحه ی سی و دو رسیدم.قبلن توی این مدت سه تا کتاب را تمام کرده بودم.
مدام توی گوشی دهخدا را باز می کنم و میبندم.کتاب های دولت آبادی را فقط باید با یک لغت نامه خواند.پایین صفحه ی سی و سه فکر می کنم قرمه سبزیه امروز آنقدر ها هم که محمد رضا می گفت خوشمزه نشده بود.کمی جلوتر یاد پارسال می افتم . تقویم را باز می کنم توی همچین روزی نوشتم " خدایا من را از لذت مادر بودن محروم نکن .اگر گوش کنی من به تمام قول هایم وفا می کنم"
معلوم است که وفا نکردم.هر چه باشد من انسانم.مشتق شده از نسیان.سال هاست کار او گوش دادن و بر آورده کردن است و کار من فراموشی.
صفحه ی سی و هشت که می رسم گمان می کنم صدای مانی را شنیدم.روی انگشت ها ی پا می دوم به سمت اتاق.آهسته لای در را باز می کنم .خوابیده.دوباره بر می گردم.کتاب را باز می کنم .هنوز شروع به خواندن نکردم یاد خاله می افتم.پارسال همین روزها ایران بود و با محمد رضا دست به یکی می کردند تا من را از بچه دار شدن منصرف کنند.هیچ کدام نمی دانستند من حامله ام.خاله می گفت " بچه که بیاد تا آخر عمر میشینه اینجا و تکون نمی خوره " و با دست پشت گردنش را نشانم می داد.بعد دوباره فکر می کنم باز هم دلم برا ی خاله تنگ شده حتی امسال بیشتر.
درست جایی که دیالوگِ مِرگان ( زنِ سلوج ) می رسد صدای گریه ی مانی بلند می شود.
دولا می شموم و از توی تختش بیرون اش می آورم.بغلش می کنم و شروع می کند به شیر خوردن.صورت ام را نزدیکِ صورت اش می کنم . بوی جان می دهد...

سه‌شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

همین پاییزِ مرموز تو را از من گرفت

روی بالکن ایستاده بودم و دست هایم را گره کرده بودم روی سینه

رفتنت را از پشت نگاه می کردم

شاید هم گام های آرام و پرُ تردیدت را می شماردم

کدام فصلِ دیگر مانند پاییز صدای قدم هایت را به گوش می رساند!

پشت ارسی ها اندامت می لرزید، در هم می رفت و از نو شکل می گرفت

شاید هم عیب از پرده ی نمناکِ چشم هایم بود

کلاغ ها هم با تو همدست بودند وقتی صدایشان باغ را پر می کرد

من دیگر به تقسیم ات هم راضی بودم

چه می دانستم  پاییز تا تفریق بیشتر نخوانده

حالا چه کنم با این شب های بی انتهایش




سه‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

من امروز برایت نقطه ی شروع را گذاشتم.هر چند هنوز نمی دانم که اصالت با اسم است یا وجود.
تمام سرازیری خیابانِ ولیعصر را بدون آنکه مثل همیشه غصه ی درختان بریده اش را بخورم، با لبخند پهنی به شناسنامه ی سبز رنگ ات نگاه کردم و هزار بار اسم ات را خواندم " مانی مفتخری "
از امروز تو با همین قد چهل و هشت سانت و وزن سه و صد ات یکی از آدم های این دنیایی.
من و پدرت با چشم های خواب آلود از شب نخوابی های این مدت برای تک تک ثانیه هایی که روبروی توست نقشه می کشیم.هی نقشه ها را پاک می کنیم و دوباره از اول می کشیم.مثل تمام آدم ها می خواهیم تو با همه فرق داشته باشی.شبیه پسر فلانی باشی و شبیه پسر آن یکی نباشی.مراقب باشیم تو وسیله ای نشوی برای جبران آرزوهای دست نیافتنیه خودمان. یادمان بماند که برای این روزهایی که انگار افتاده اند روی دور تند ،منتی برای تو نیست و ما تو را فقط به خاطر خودخواهی خودمان به دنیا آوردیم.
تو فقط همیشه برای ما سالم بمان.چون هیچ وقت تا ابد یادم نمی رود دوشیدن شیر با شیر دوش به جای میک زدن های تو حتی همان سه روز اول، چقدر و چقدر عذاب آور بود. 

جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چند ماهی می شود که قدم هایم را با تردید و آهسته تر بر می دارم وبر خلاف عرف زنانه شاید چند روز یک بار صورتم را جلوی آیینه می بینم.کمتر دلم می خواهد از واژه ی پر طمطراق " من " استفاده کنم.
فکر می کنم اگر کمی منصف باشیم باید همینطور باشد.وقتی می بینم کودکی که با خود حمل می کنم توی این دایره ی تنگ رحم هیچ کاری جز دست و پا زدن نمی تواند بکند خیلی از مفاهیم پیش چشمم رنگ می بازد.کودکم آنقدر نا توان است که جز لگد پرانی به پوست کشیده ی شکمم کاری بلد نیست و من آنقدر نا توانم که تا پایان این نه ماه نمی توانم از این فضای کوچک و تاریک رهایش کنم.پس چقدر بیراه است این بادهایی که به غبغب می اندازیم و این قدم هایی که اینطور با اطمینان بر می داریم و خیلی وقت ها فراموش می کنیم آن کس را که فقط او می تواند.که توانِ مطلق است .

سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

وقتی برای تو می نویسم



این روزها زنی در کنارم رشد می کندکه عجیب هم شکلِ من است و اما من نیست.

زنی حدودا چهل ساله،با چند چروک ریز زیر چشم هایش.اندازه ی من لبخند می زند اما عینک بدبینی اش را مدام روی بینی اش جا به جا می کند.به طرز غیر قابل درکی احساساتی و زود رنج است.نگرانی هایش بی پایان و مهار نشدنی است.نگران تکان نخوردن چند ساعته ی موجودی که به او وصل است.نگران بالا و پایین رفتن فشار خونش.نگرانِ ایماژ های ساختگی ذهن اش از موجود درون اش.

این زن خودِ من است و من نیستم.من بیست و چهار ساله ام و به همه چیز خوش بین.وقتی این زن نبود  بزرگترین نگرانی ام کتاب های خوانده نشده ی کتابخانه ام بود و تمام کردن داستان های نیمه کاره ام.

این زن از همه چیز می ترسد.از آرنجِ زنِ کنار دست اش توی تاکسی،از ماشینی که با سرعت از کنارش می گذرد.من از چیزی نمی ترسیدم.از تمام خیابان ها بی مهابا می گذشتم و فقط نگران پاک شدن رژ لب قرمزم بودم.این زن حتی به لب هایش مرطوب کننده هم نمی زند مبادا برای موجود چند سانتی متریِ درون اش خوب نباشد.

سرعت پا گرفتن این زن ترسناک است.هر قدر می چسبم به این منِ بیست و چهار ساله این زن با سرعت بیشتری من را از من می گیرد.همین چند روز پیش دستم را گرفت و برد برای خرید لباس های چند سانتی متریِ ویترین مغازه ها.حالا می دیدم این من ام که لباس ها را تک تک جلوی چشم هایم می گیرم و از تصور بچه ای که آن را به تن خواهد کرد پر از حس خواستن می شوم.بعد که رسیدیم خانه زن نشاندم روی مبل و گفت برایش لالایی بخوان.

حالا این منِ ادغام شده با من، هر روز دست می کشم روی شکم بر آمده ام و لالایی می خوانم.هنوز برای اثبات تکوین اش سر در گمم.

توی خیابان ها آهسته قدم می زنم و حس می کنم چقدر فاصله ام از همه و بیشتر از همه با خودم زیاد است.چقدر مرز میان دختر بودن و زن شدن نازک و گسستنی بود و حالا تقارن زن بودن و مادر شدن چقدر و چقدر بی رحمانه من را از دنیای سر خوشانه ی بی مسئولیتی می گیرد.حالا کنار در ورودیِ نگرانی های بی پایان استاده ام و می دانم که ناچار باید وارد شوم.

روی شکم ام دست می کشم و برایش حرف می زنم.بهش می گویم که هیچ کس مثل تو مالِ اینجا نیست.همین که هستی بهترین طریقه ی بودن است.کودکم زیر پوست ام تکان می خورد و من تکان هایش را می شمارم.می دانم که باید بشمارم.از سه کیلو تا شاید مثلا هشتاد کیلو.از سی و چند سانت تا یک متر و مثلا هشتاد سانت.از کلاس اول تا درهای باز یا بسته ی دانشگاه و بعد برایم دستی تکان می دهد و از پشت می بینم که می رود .این سرنوشت محتوم همه ی مادران زمین است.

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

هر سال بوی عید که می آید تمام دردهایم یادم می رود. این مردم با جیب های خالی و لب های بی خودی خندان که مثل دورِ تند شده ی یک فیلم توی خیابان راه می روند یادم می آورد که می شود بی خودی هم خوش بود.
پارسال هم تمامِ زمستان را برای از دست دادن جنینِ یک ماه ام لب هایم را کندم و سعی کردم هیچ زنِ حامله ای را نگاه نکنم، اما نزدیک عید که شد با طناز رفتیم و ظرف هایی با لعابِ آبی برای هفت سین خریدیم.بعد هم محمد رضا را توی تمام گل فروشی ها گرداندم تا بنفش ترین سنبل را بخرم و خب بعدش دیگر حالم خوب بود.
امسال اما با تمام ماه های اسفند عمرم فرق دارد.محمد رضا هر روز می پرسد چه حسی داری و من همیشه می گویم که می ترسم.
از اینکه شب ها توی تخت غلت می زنم و روی شکم ام که می افتم حس می کنم روی یک آدم خوابیدم.از اینکه راه که می روم و حس می کنم کسی با من راه می آید.از اینکه شب ها خواب مانیتور دکتر را می بینم که بچه ام را نشانم می داد که حتی یک لحظه هم آرام نمی گرفت و مدام تکام می خورد.
امسال عید کسی با من است که نمی دانم من است یا محمدرضا و من چقدر دلم می خواهد هر که هست فقط سالم باشد.

سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

می دانم این روزها تمام می شود.می دانم...
یک روزی می آید که دیگر بوی هر چیزی حتی کاغذ حالم را به هم نمی زند.
یک روزی که از بیست و چهار ساعت ، بیست ساعت اش را توی دستشویی مشغول عق زدن نباشم.
یک روزی که آنقدر بی حال نباشم تا جواب سوال های شوهرم را با سر بدهم.
این روزها باید با همان شدتی که آمدند و چنان غافلگیرم کردند که فراموش کردم حتی آدمم ،بروند.
آن وقت توی آغوشم می گذارندش و من می گویم " پس تو بودی؟"
 

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

طناز نان بربری دوست دارد.من اما صبح ها ساعت هفت و نیم از سر کوچه نان سنگک می خرم و کلید را آهسته توی قفل می چرخانم و بعد از گذاشتن نان روی میز یکراست می روم اتاق طناز.با دهان نیمه باز می خوابد.گاهی دلم نمی آید بیدارش کنم.اما تا چایی را دم می کنم با موهای ژولیده و چشم هایی خواب آلود می آید بیرون.
پنیر و عسل و گردو را خودش می آورد روی میز می چیند و چایی را همیشه سر پُر می ریزد توی فنجان.
بعد من حرف می زنم.از همه چیز می گویم.مهمانیه فلان روز خانه ی فلانی ، حرفِ فلانی.
طناز هیچ وقت جمله ها را شروع نمی کند،فقط تایید می کند که من راست می گویم یا اگر موضوعی جالب باشد خودش را مشتاق نشان می دهد،اما گوش می دهد.به تمام حرف های خاله زنکی و بی سرو ته من که می دانم هیچوقت دوستشان
ندارد.میداند دوست دارم با زن های خیلی بزرگ تر از خودم رفت و آمد کنم اما اینکار اصلن خوشآیند خودش نیست.
اما مامان هیچوقت حواس اش به حرف هایم نیست.حرف زدن با مامان گاهی تمام انگیزه ام برای زندگی را می گیرد.همیشه حواس اش پیِ آلزایمر مادربزرگ و اینکه چه لباسی را برای کدام مهمانی بخرد است.
طناز گاهی دو بار چایی شیرین می خورد و گاهی توی نعلبکی می ریزد و فوت اش می کند.
میز را من جمع می کنم و او تمام لوازم آرایش اش را می آورد و تا یک ساعت جلوی آینه می نشیند فقط برای دانشگاه رفتن.
خواهری مثل او داشتن گاهی بی نظیرترین حس دنیاست.

 

یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ما زن ها خیلی وقت ها شبیه هم هستیم.همه مان حتی یک بار هم که شده جلوی آینه لب هایمان را قرمز کردیم و فکر کردیم "بهم می آد؟" .همه مان زیر دوش جایی از بدنمان را با تیغ بریدیم به جز آن وقت هایی که رو آوردیم به موم داغ و تحمل درد کنده شدن دسته جمعی موها.
همه مان حداقل یک بار دلمان به یک شعر یا یک نگاه یا یک صدای عاشقانه لرزیده و وقتی غبار زمان روی تنمان نشست ، با خودمان گفتیم "چقدر احمق بودم"
همه مان دلمان خواسته رنگ یا اندازه ی موهایمان را تغییر دهیم و بعد از تغییر جلوی آینه فکر کردیم " خوب شد؟"
همه مان توی تخت تک نفره مان برای کسی یا از دست کسی گریه کردیم.
همه مان در یک سنی چاقی یا لاغری انداممان برایمان دردسر بوده.
اما دغدغه هایمان خیلی فرق می کند.
من، دلم می خواهد یک روزی نویسنده ی خوبی باشم.هیچ چیزی مثل این حس زیر پوستم مدام رژه نمی رود، خواهرم دل اش می خواهد دانشگاه اش تمام شود و یک سال بنشیند روی مبل و شکلات بخورد، دوستی دارم که دل اش می خواهد شوهر خوبی پیدا کند،دوستی هم دارم که می خواهد به هر قیمتی از ایران برود.
ما زن ها خیلی وقت ها هم خیلی با هم فرق داریم...

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گاهی آدم ها دلشان را به چیزهای کوچکی خوش می کنند.
به یک لبخند.
به: نگفت خداحافظ، پس نمی رود.
به :عیب ندارد دنیا اینطور نمی ماند.
به : آسمانِ همه جا یک رنگ است.
به: اینبار دیگر درست می شود.
به یک رویا.
من از آن هایی هستم که مدام کتاب می خوانم و بعد از خواندن هر کتاب فکر می کنم چقدر می فهمم.چقدر ایدئولوژی ام تغییر کرده،اما شب که می روم زیر پتوی سبز ام رویا می بافم.رویاهایی که اگر برای همین بچه های مهد کودک کنارِ خانه بگویمشان می خندند.
گاهی تکانی می خورم تا خواب از چشم هایم کنار رود و سایه اش نَیُفتد روی رویاهایم .
من از قُماش آدم هایی هستم که ترجیح می دهم دلم را حتی به صدای خر و پفِ شبِ قبلِ شوهرم خوش کنم.
 

چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

باران.
کافه نادری.
بوی قهوه.
صندلی های لهستانی.
کیک کشمشی.
پنجره های سفیدِ چوبی.
پرده های قرمز.
حیاطِ متروک.
گارسون هایِ مو سفید با روپوشِ زرشکی.
صدایِ خنده ی پیرمردهای میزِ روبرو.
جایِ خالیه سال هایِ دورِ دور.
 
 

سه‌شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مرد سربالایی نمناک خیابان ولیعصر را بالا می رود.
زن سر پایینی نمناک خیابان ولیعصر را پایین می رود.
روی سنگ فرش شکسته ی قرمز از کنار هم عبور می کنند و بعد هر کدام بدون آنکه به پشت سر نگاه کنند ، برای لحظه ای می ایستند.
مرد فکر می کند "چه بوی آشنایی"
زن فکر می کند " چه بوی آشنایی"
و باز قدم بر می دارند.
نمی دانند بوی گرمایِ آغوشِ ممنوعی بود در زمستانی دور...

چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

کمر شلوار ام روی شکم ام فشار می آورد. به خودم می گویم " لعنتی این همه زحمت کشیدی باز هم شروع کردی؟"
به جای شکلات های روی میز انگور می خورم.پاییز است و حالم خوب است و همین کافی است.
همیشه نزدیکِ آمدن خاله که می شود حالم خوش می شود.فکر می کنم حالا به دَرَک که دلار گران شده و نمی شود کتابخانه بسازیم می توانم کتاب هایم را ببرم توی انبار و توی کشو ها بگذارم، حالا خیلی هم مهم نیست که نمی شود خیلی چیز ها خرید در عوض چیزی که در این کشور هیچ وقت گران نمی شود کتاب است، می شود باز هم هر هفته قفسه های شهر کتاب را تماشا کرد.
حتی فکر می کنم تنها چیزی که تحریم بهش گند نمی زند مهربانی محمد رضا است و این همه همراهی اش در تک تک پله های زندگی.
حتی تر هم فکر می کنم این خیلی قابل شکرگزاری است که پاییز است و من یک قطره اشک هم نریخته ام ...
 

پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بچه که بودم وقتی فیلم دوبله شده ای تلویزیون پخش می کرد،هر چند دقیقه یک بار از بابا می پرسیدم {این آدم بده است؟} یا {این آدم خوبه است؟}
فیلم که تمام می شد نمی فهمیدم دقیقا جریان فیلم چه بوده اما در عوض می دانستم کدام آدم خوبه و کدام آدم بده است.
الان دیگر اوضاع فرق کرده.دنیا پر از آدم های خاکستری است.چه فیلم ببینم و چه کتاب بخوانم و چه در واقعیت ، نه کسی سفید است و نه سیاه.
آدم ها آنقدر بُعد پیدا کرده اند که برای شناختشان هیچ کاری نمی شود کرد.قبلن ها خوب تر بود.تکلیف ام با آدم ها مشخص بود.
حالا مجبوری بین خودت و هر کسی که کنارت است یک خط فاصله ی قرمز بگذاری، مراقب حرف هایت باشی و شاید تمام عمر طول بکشد تا فقط همان یک نفر را بشناسی...

یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

حال ام خوب است.مگر نمی شود؟ دارم بزرگ می شوم و اولین سالی است که به روز تولد ام نزدیک می شوم و نمی ترسم.
داستان می نویسم و در فکر کلاس فیلمنامه نویسی ام.بیگانه ی آلبر کامو را می خوانم و بعد از نماز ظهر و عصر ام قرآن می خوانم و توی دفتر آبی ام نکته برداری می کنم.
شوهر ام برای غافلگیر کردن ام نقشه می کشد و من این روز ها بیشتر حس می کنم چه دوست خوب و محکمی است برای من.
دیگر شیر قهوه و آدامسِ خرسی را دوست ندارم و با خوردنشان انگار دلهره می گیرم اما بستنی وانیلی را به تازگی به ذائقه ام بسیار هماهنگ یافته ام و شهر کتاب که می روم تا چند روز حال ام خوب است.
آدامس ام را که می خواهم باد کنم و از دهانم بیرون می پرد را بیخیال می شوم و می گویم حکمت بود و اینگونه تمرینِ قبولِ حکمت می کنم.
کاش حالِ این روزهایم دنباله دار باشد...


یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تمرینی برای فاصله گرفتن از اول شخصِ مفرد

زن پاهایش را روی سنگ لَق شده ی کف ِ اتاق می گذارد .حس می کند پاهایش تیر می کشند.کفِ اتاق روی سنگ ها می نشیند و پاهای برهنه اش را در آغوش می کشد.سنگ هایِ سفت و یخ زده دلش را آشوب می کند.موهای مشکی و کوتاه اش را دور انگشتان اش می پیچاند و محکم می کشد.درد توی سلول های مغزش می پیچد و لبخند می زند.پلک هایش را با دست آنقدر می مالد تا سیاهی ریملِ شب ِ گذشته تا روی گونه هایش پایین بی آید.
لاک های نا مرتب و زرشکی اش را نگاه می کند و گوشه ی ناخن انگشتِ اشاره اش را می جود.دست هایش را تا جایی که می تواند دراز می کند و گوشی اش را از روی میز قهوه ای بر می دارد.وارد کانتکت هایش می شود و گزینه ی دلیت آل را می زند.روی سنگ ها دراز می کشد و گوشی را روی سینه اش می گذارد و بلند می خندد.

یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آلبر کامو گفته بود :
"چیزی که مرا از مرگ می ترساند این است که یقین دارم زندگی بعد از من ادامه دارد"
و من از این جمله خیلی خوشم آمده بود و روی یخچال ام با ماژیک آبی و با خط بدم آن را نوشتم و هر بار که درِ یخچال را باز می کردم می خواندم اش.
جمله به نظرم خیلی خوب و عمیق بود اما امروز صبح قبل از آن که در یخچال را باز کنم پاک اش کردم چون به نظرم خیلی مزخرف آمد.
چیزی که من را از مرگ می ترساند این است که زلزله بی آید و من زنده زیر آوارها بمانم.
از صبح حال ام بدجوری خراب است  و وقتی حال ام خراب است بیشتر می خورم و هر چیزی که از گلویم پایین می رود انگار چیزی مثل آتش می خورم وقتی گوشه ای از ایران مردم تشنه و گرسنه اند.
باورم نمی شود هیچ کاری نمی توانم برایشان انجام دهم.باورم نمی شود مرگ انقدر نزدیکِ من است و من همیشه این را فراموش می کنم. به خودم می گویم این بار دیگر طور دیگری زندگی کن احمق، ببین چقدر ناتوانی در برابر این مرگی که تمام روشنفکران دنیا سعی در دست انداختن اش دارند.
سرم را که زمین می گذارم حس می کنم زمین زبان باز کرده و حرف می زند.حس می کنم صدای گریه ی کودکی گم شده می آید . من از مرگ می ترسم و این اعترافی هولناک است.

دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ارق ملی ام ( اگر املاش درست باشد) این چند روز مدام در حال تحریک شدن است.بعد از اسکار گرفتن اصغر فرهادی پیش نیامده بود با هیجان زل بزنم به تلویزیون و لب هایم را با دندان بجوم.
حالا وقتی یکی از همین هم وطن هایم که در فرودگاه استانبول نفرینشان کردم و به شوهر گفتم از ایران به خاطر همین مردم اش بیزارم ، مدال طلا می گیرد از خوشی اول صدایم دورگه می شود و بعد اشک هایم چشم هایم را می سوزاند.
صدا و سیما هم که از هیچ تلاشی دریغ نمی کند و تمام آهنگ های آرشیو را یکی یکی رو می کند تا من ارق ملی ام بیشتر قلقلک اش بگیرد.
کاش توی همین چند روز یکی از فیلم هایی را تلویزیون نشان دهد که زنی بعد از سال ها از غربت به وطن بر گردد و به محض پایین آمدن از پله های هواپیما خاک ایران را ببوسد و بدین سان من به خودم بفهمانم که فقط توی همین کشور و با همین مردم می توانی با احساس بمانی...

دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

این روزها در حال تمرین ِ صبرم.شده حتی ناخن هایم را کف دست فشار می دهم و به خودم می گویم " عیبی نداره"
اما می دانم که عیب دارد.می دانم این درک کردن همیشه یک طرفه است و می دانم که فقط این کارها از یک زن بر می آید که مدام با خودش بگوید به خاطر زندگیم .انگار این زندگیه لعنتی فقط مال زن است.
قبل تر ها هر وقت چیزی از حد توانم بالا می زد ، در اتاق ام را می بستم و اشک می ریختم تا مامان بی آید.اما حالا صبر می کنم.
فقط نمی دانم چه کسی و در چه تاریخی رکورد سر ریز شدن صبر را زده...

سه‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گاهی دلم برایت تنگ می شود.
دلتنگی برای تو یعنی دلتنگی برای خودم و طعم سیبی که وسوسه ات کردم برای چیدن.

هر وقت خوابت نمی آمد و وقت داشتی من را برای وسوسه ای که به جانت انداختم ببخش.
شاید حالِ فردایم خوب شود...

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خیلی وقت است که حال هیچ کس خوب نیست.
انگار قرن هاست که وقتی از کسی می پرسم خوبی فقط می گوید : نه
فکر داستان گلشیری ام که خط اولش نوشته : " نمی دانم چرا هیچ کس زنگ نمی زند بگوید عنایت الله خان دندان بچه ام در آمده"
نمی دانم بگویم حق هم دارند یا نه.
هیچ دختر و پسری دهانشان بوی دوستت دارم ندارد.
روی دیواری نوشته بود:
آدم و هوا
من و تو
.
.
لیلی و مجنون را بسپار به افسانه ها...

حال هیچ کس خوب نیست و من هر بار خودکار را روی کاغذ می گذارم ،چشم هایم دو دو می زند و دندان هایم گوشه ی لب هایم را می گیرد و الف و پ و ت و هیچ حرفی به هم نمی چسبد تا بشود فقط یک کلمه برای گفتن این که حال این روزهای ما خوب نیست...
 

دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

امروز یادِ کتاب هام افتاده بودم که توی جامیزیِ مدرسه جا می ماند و جرئت نمی کردم به مامان بگم که فردا دقیقا امتحان همان کتاب را دارم.
بعد یاد عینک دوستِ دورانِ راهنمایی افتادم که عینک اش را می گرفتم و با چشم های تنگ شده به تخته زل می زدم .فقط چون خوشم از عینک می آمد و حالا که باید بزنم و نمی زنم.
بعد یادِ دکه ی دبیرستان افتادم که هر چند وقت یک بار ساندویچی می خریدم و می گفتم بزن به حسابِ ندا شریفی و حتی یادِ پیش نمازِ مدرسه با عینک ته استکانی.
بعد یادِ مهتاب افتادم.یکی از بهترین دوست های دانشگاه که اصلن هیچ وقت نفهمیدم چرا آن دوستیه سفت و سخت مان بدون هیچ دلیلی تمام شد.
بعد یادم آمد چقدر چیزهایِ رها شده پشتِ سَرَم مانده و چرا گاهی انقدر بی رحمانه به مغزم هجوم می آورند.
بعد یادم آمد دلم برای تمامِ لحظه های گذشته تنگِ تنگِ تنگ است...


شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خواهرم یا مریض نمی شود یا وقتی می شود درست و درمان می شود...نه از این مریض های بی خودی و دمِ دستی.ویروسِ بدبختی کاملا اتفاقی دیروز وارد بدن اش شده بود و دچار به هم ریختنِ دل و روده اش شده بود.
امروز صبح ساعت هشت و سی دقیقه موهای بلند و تاب دارش را توی صورت ریخته و یک دست اش را به شکم گرفته و وارد آشپزخانه می شود و به جای صبح بخیر می گوید:
"آااااای" می پرسم:
"چته ؟"
"دلم"
از وقتی که به یاد دارم طناز جز دل درد مرض دیگری نگرفته.بچه که بودیم به محضِ نشستن در ماشین همین جمله را تکرار می کرد:
"آااااای.........دلم"
همیشه هم با دوبار تکرار کردن ِ این جمله ،مامان می کشاندش روی صندلیِ جلو و توی بغل اش تکانش می داد.
زیاد خوشحال نبودم از اینکه درست در سه سالگی یک هوو به این بد اخلاقی و لوسی عیش ام را منقش کرده اما چاره ای نداشتم جر اینکه گاهی یواشکی یک نیشگونی از پاهایش بگیرم و یا موهایِ فرفری اش را از پشت بکشم.
مامان جوشانده را هم می زند و می گذارد جلوش.طناز پاهایش را توی بغل اش جمع می کند و اخم می کند.مامان همیشه گوش به فرمانِ بهانه هایِ ریز و درشت اش بوده.
توی دفترِ خاطرات اش خوانده بودم که چقدر ناراحت است که امسال هم تولدش بی هیچ سر و صدایی و هیچ آدمِ خاصی اتفاق افتاد.دلش می خواسته دیگر در بیست و یک سالگی بتواند یک آدم  داخلِ زندگیش باشد. مثلِ همه ی دختر ها و باز هم به خودش لعنت فرستاده بود که انقدر گندِ دماغ است.

می گویم" خجالت بکش...من سنِ تو بودم شوهر کردم"
چهره اش را بیشتر در هم می برد و می گوید:

"آی مامان حالم یه کم بهترِه" و می زند زیر خنده
نگاهش که می کنم ، می بینم که انگار به چشم ام بزرگ شده .فکر می کردم همیشه همان طنازِ کوچک و مغرور که تا به حال کسی گریه اش را ندیده می ماند و می شود حتی برایش در هیچ مکانی  بلیط نخریم و بگوییم آقا این که بچه است.
پاهایش را درازمی کند و می گوید" الان"
چیزی است که فقط خودمان دو تا می فهمیم یعنی چه.می خندم.
دلم می خواهد بپرسم " طناز کی انقدر بزرگ شدی؟ "
اما نمی پرسم...مثل تمام سوال هایی که هیچ وقت نمی پرسم.

یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.




من فردا شب یک مهمان دارم ...نه خیلی عزیز ولی می توان گفت خیلی مهم...فردا دور و برِ ساعت دوازده و بیست دقیقه خانم هیلاری کلینتون با لباس خواب به خانه ی من می آید تا با هم داستانِ جدیدم را بنویسیم...
فکر کنم از سیب خوشش می آید...باید ده کیلو سیبِ سبز بخرم...

من دیوانه نشدم ...خیالتان راحت...

یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تو خوب می نوازی یا من عکاس ماهری هستم  را نمی دانم..........
اما من از تمام نُت های هر سازی که با دست تو کوک می شود بهترین عکس ها را گرفتم....
فقط گاهی نُتِ بازیگوش "فا" از کادر خارج می شود....
و آن موقع من حس می کنم شاید همیشه چیزی در عکس های من کم است.....

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بی مقدمه بهش گفتم : " چرا به جای اینکه یک بدبخت به بدبخت های دنیا اضافه کنیم ،یکی از بدبخت ها را کم نکنیم؟"
حواس اش کامل به من نبود..همانطور که با صفحه ی موبایلش ور می رفت گفت: "آهان"
گفتم" بیشتر شبیه جنایته ...هیچ تضمینی نیست ... حتی وقتی یخچال هم  می خری ضمانت نامه دارد... گوش می کنی؟"
گفت:" اوهوم"
گفتم" بچه یِ مستندِ دیشب سرطان داشت آن هم از چهار سالگی...آخرِ مستند هم برج میلاد را در لایه ای از دود و آلودگی نشان داد ،یعنی که تقصیر از ریزگردهاست....از کجا معلوم بچه ی ما سرطان نگیرد؟ ...اصلن سرطان هم مهم نیست از کجا معلوم که اگر دختر بود بهش تجاوز نکنند؟  شاید یک وقتی بیشتر از سنش فهمید و آن از همه بیشتر درد دارد وقتی بین کسانی بفهمد که هیچ نمی فهمند....شاید هم  من و یا تو، نتوانستیم درکش کنیم...اگر از من خواست برایش توضیح دهم که چرا به تکوینش کمک کردم باید چه جوابی بدهم؟  شاید هم عاشق شد از این عشق های چرندِ این روزها ...اصلن شاید در یک زمانی برای مسئله ای شک کرد..می دانی شک شوکران این دنیا است...."
گفت " خب"
گفتم " خیلی خوبه یه بچه به سرپرستی..."
گفت" چته امشب؟ باز قاطی کردی؟"
گفتم" فقط دارم نظرت رو می پرسم"
گفت" خیلی چرته...وقتی می تونی یکی از خونِ خودت، از وجودِ خودت به دنیا بیاری چرا مالِ یکی دیگه؟"
نگفتم.....
نگفتم" لعنت به این خون و وجودِ من...مگر من کی هستم به جز یکی از نوعِ آدم که مثل همه پُر ام از عقده...

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نردبانی زیر پاهایم گذاشتم که وقتی از آن بالا می روم به زمین می رسم و وقتی پایین می روم به آسمان................

چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

کنار تو خوابیدم و به صدای خر و پفت گوش میدم.شاید بهتر باشد بگویم صدای نفس هات اما جمله های دستمالی شده را در مورد تو دوست ندارم به کار ببرم.جزء معدود شب هایی است که تو زودتر از من خوابت برده.گرمم است و پشه ای هر چند ثانیه یک بار با صدای چندش آورش می رود توی گوشم.
گفتم کولر را درست کن گفتی می کنم اما نکردی.همیشه کارهایی که باید را انجام نمی دهی و این من را عصبی می کند.ولی امشب عصبی نیستم.امشب نگرانم.نگرانِ چند لکه ی قرمزی که روی دست هایت زده و چقدر دلم آشوب می شود وقتی تو نگاهشان می کنی و می گویی فکر کنم دارم می میرم.
نمی دانم چرا دارم بهشان فکر می کنم.چند تا لکه ی کوچک که مطمئنم چیزی نیست.اما می دانی که یک نوع سادیسم دارم راجب نبودن تو.هر روز یکی را می گذارم رو به روی خدا و می گویم ببین این را بگیر ولی شوهرم نه.بعد عذاب وجدان می گیرم که چرا نزدیکانم را قربانی می کنم تا تو خوب باشی.اصلن مگر قرار است حتمن کسی از من گرفته شود!
تو غلتی می زنی و وقتی می بینی هنوز بیدارم جمله ی تکراری ات را می پرسی" خوبی؟"
و من تکرار می کنم " خوبم"
اما خوب نیستم.یک چیزی مثل مار پیچیده دور گردنم و نفس کشیدن را برایم سخت کرده.بچه ها می گفتند این همه وابستگی به شوهر چیز خوبی نیست.دنیا است دیگر شاید یک روز تو را گذاشت و رفت.
کسی چه می داند راجب تو.راجب من.
انگشت هایم را می کشم روی دست هایت و می گویم خوب باش.من به تو نیاز دارم.حتی برای توجیه بودن خودم...

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

طناز مسئول دادن خبرهای خوب و بد است...از آن سریع تر مامان است...اول طناز زنگ می زند...می گوید پای نارنجی مرد... نیازی نیست بپرسم کی یا چی ،می گویم هه چه بد...داستانش را نوشته بودم هر چند ربطی به شخصیت او نداشت اما خیلی چیزها را از او الهام گرفته بودم...
مامان با تلفن حرف می زند و هی می گوید الهی بمیرم...عادتش است،مثل یک نوع تکه کلام...حالا خدا رحم کرده که مثل خاله نمی گوید آی جانم در بره و قلب آدم را هی خالی کند،مامان که گوشی را قطع می کند می گوید" دختر جوان هفت ماهه باردار بوده شوهرش دیشب تصادف کرده..."از ادامه ی جمله اش اصلن خوشم نمی آید،همین که فکر می کنم بچه اش یتیم به دنیا می آید و بدتر موقع آمدن بچه اش شوهرش نیست می خواهم خفه بشم...
شب مونا زنگ می زند، می گویم" بیداری؟ باید بخوابی... تو عروسی"
 می گوید بیچاره دختر عمه گفتند بچه ات نبض ندارد و همان کلمه ی تهدید به سقط که انقدر این روزها می شنوم که حالم را به هم می زند.
فردا مونا عروس می شود...دو سالی می شود که منتظر این عروسی بودیم...همه مان...

شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خوبم..خیلی خوب و خیلی کم پیش می آید این همه دلیل یک جا داشته باشی برای خوب بودن...پنج شنبه عروسی یکی از سه کله پوک است فکر کردم همین کافی است برای حال خوبم که مامان زنگ زد و گفت آتنا دارد عروس می شود...حاضرم شرط ببندم یکی از بهترین خبرهای زندگیم بود که حسابی غافلگیرم کرد...واقعا این عروس شدنِ دخترها خیلی مهم است و خودشان نمی دانند... نمی دانند با پای خودشان دمپایی های راحتیه شوخی را از پا در می آورند و واردِ یک جایِ جدی با کفش های ده سانتی می شوند که هی باید پایشان بغلتد و دردشان بی آید تا عادت کنند بهشان...دختر عمه هم جواب آزمایشش را گذاشت توی دست هایم و گفت ببین چیه؟ و من خندیدم و گفتم که مثبت است و دختر عمه خوشحال رفت اتاق دیگر و من دست کشیدم روی شکمِِ تخت شده ام و برای اولین بار از این همه صاف بودنش حالم به هم خورد...یک دوست قدیمی هم دوباره در حال پررنگ شدن توی زندگیمان است...خلاصه خیلی دلیل ها هست برای حالِ خوبِ من و من نمی دانم این بغضِ لعنتی چرا یا بالا نمی آید و یا پایین نمی رود تا فقط کمی صدایم رسا شود تا بتوانم بگویم برای عمیق خوب بودنم به یک چیزِ دیگر هم نیاز دارم...

سه‌شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

واقعن نمی توانم به خودکشیه آدم ها فکر نکنم،چه برسد به اینکه بی تفاوت باشم... واقعن هم نمی توانم فکر کنم که چرا باید ریچارد براتیگان خودکشی کند...نویسنده ای که با کتاب هایش زندگی می کنم مگر چه می خواسته از زندگی ! شاید اگر همان لحظه ای که خودکشی می کرد اگر می دانست دختری در دورترین نقطه ی دنیا نسبت به او و کتاب هایش چقدر حسادت می کند ، شاید و یا حتمن خودکشی نمی کرد... حالا هدایت را نمی دانم چون واقعن هیچوقت دوستش نداشتم اما براتیگان...
من فکر می کنم مثلا اگر همان وقتی که کسی در خانه اش را بسته و پرده ها را کشیده و دارد یک مشت قرص می خورد و یا یک تیغ روی مچ دستش گذاشته، یک حیوان وحشتناک مثلا یک گرگ با دندان های تیز در خانه را بشکند و وارد شود،حتمن آن آدم از خودش دفاع می کند...این را تقریبا مطمئنم.
به هر حال شنیدن اینکه آدمی خودش را کشته است آن آدم را یک جورهایی از چشمم می اندازد..نه به خاطر مزخرفاتی همچون اینکه قطعن آن آدم ضعیف بوده و از این دست چرندها...شاید به خاطر آن که من همیشه دلم خواسته بمانم و بفهمم آخرش که چه؟ شاید قرار باشد تا من هم اینجا هستم اتفاقاتی بی افتد که کسی تا به حال ندیده است... نمی دانم اما خودکشی انگار که وقتی خودکاری را هدیه می گیری صرفا به خاطر آنکه فکر می کنی بالاخره روزی خودکار نمی نویسد، جوهرش به نصفه که رسید خودکار را پرت کنی توی آشغالدانی . شاید هم مثال چرتی زده باشم ولی این دمِ دست ترین مثالی است که به ذهنم رسید...
خلاصه اگر به خودکشی فکر می کنید من زیاد از شما خوشم نمی آید حتی شما دوستِ عزیز...

سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مطمئنم که مادرم با لباسِ گشاد و بد شکلِ بیمارستان و با شکمِ برآمده پشت شیشه ی بیمارستان نشسته و دارد به من فکر می کند.

به دختری با موهای خرماییِ روشن و کک مک هایِ ریزِ قهوه ای روی صورت با روحی نا آرام و پُرتلاطم،که گاهی لج بازی می کند برای مسائل بی خود و گاهی سکوت می کند برای تمام چیز هایی که به او تحمیل می شود.کمی بعد از تولد حرف می زند و کمی بعد راه می رود و بعد بزرگ می شود و بعدتر بلوغِ خسته کننده ای را تجربه می کند و بعد تر...
مادرم دستی روی شکم اش می کشد و فکر می کند چه خوب که بیست و یک سالگی ازدواج می کند و چه بد که در بیست و سه سالگی بچه ای سقط می کند.بعد من چرخی تویِ شکم اش می زنم و مادرم می فهمد که وقت اش است.
اما من به دنیا نمی آیم...یعنی هنوز به دنیا نیامدم...من فقط تصورات و تخیلات مادرم هستم در شهریور هزار و سیصد و شصت و هفت و در بیمارستان تهران در خیابان سنایی...شاید من هیچ وقت به دنیا نیامدم...


جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دومین سالگرد ازدواجمان

دو سال پیش این موقع داشتیم.... فکر می کنی این عدد تا چند دنباله پیدا کند و دنبالِ من و تو هی کش بیاید؟ یعنی آخرین عددی که با هم می نشینیم و می گویم :سال پیش این موقع داشتیم... چند است؟
ببین اصلن مهم نیست چه عددی باشد فقط می خواهم که تو این سالگردها تا وقتی نفس می کشم با تو باشم..
بزرگ شدیم؟؟؟ من که می گویم : خیلی
واقعا بزرگ شدیم ..منطقی شدیم..کمتر به هم دوستت دارم می گوییم..کمتر بهانه می گیریم...کمتر رویا می بافیم...اما بیشتر تسلیم عشقیم...
جدی می گویم...شاید بار اولی که گفتم دوستت دارم خیلی به معنایش فکر نکردم،اما دقیق در همین لحظه مطمئن می گویم که آنقدر تسلیم روح بزرگ و پاک توام که عمیق در دوست داشتنت نفس می کشم.
یادم آمد..دو سال پیش این موقع من مدام از یک پهلو به پهلوی دیگر می رفتم و بر خلاف تمام عروس ها به فردا توی آرایشگاه و توی سالن و توی باغ فکر نمی کردم.
من  فکر می کردم که آخرین شبِ جدا بودن از تو چرا آنقدر کشدار شده بود! به خودم هم فکر می کردم که واقعا از پسِ زندگی بر می آیم؟ اما دقیقا لحظه ای خوابم برد که فکر کردم که وقتی عشق باشد از پسِ همه چیز برمی آیم...
شمع دومین سالگرد ازدواجمان را که خاموش کردیم به این فکر کردم که هنوز و همیشه من چقدر با داشتنِ تو خوشبختم...

دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

این می تواند یک داستان باشد...

یازده سال پیش تو فکر نمی کردی روزی من انقدر خموده ،روی تخت دو نفره ام ،چمباتمه بزنم و به تو فکر کنم در حالیکه دیگر هیچ حسی ترغیبم نمی کند برای انتقام...
نه اینکه فکر کنی از اول همین بود ...خیلی شب ها گفتم که چاره اش بابا است یا شوهرم...خیلی شب ها تا صبح توی خواب هایم از دست های بزرگ و هوس رانت فرار کردم...خیلی شب ها گفتم بگذار بزرگ بشم...خیلی شب ها گفتم خدا که دروغ نیست...
کارهایم از این دست کارها بود...
چه فایده داشت وقتی هیچ خبری از تو نداشتم که بدانم هنوز هم راحتی یا اینکه مثلا سرطان گرفتی یا یک بیماریه بدتر...
وقتی من زودتر از همه ی دوست هایم بزرگ شدم.... وقتی بلوغ زودتر از همیشه زیر پوستم تقلا می کرد... وقتی سایه ات حتی روی زندگی عاشقانه ام افتاد...وقتی از تمامِ کوچه پس کوچه های اصفهان بیزار شدم...وقتی اعتماد توی دهانم به زهری تلخ وکشنده بدل شد... وقتی رویاهای بچگی ام شد کابوس... وقتی برای انتقام گرفتن از تو از پدر و مادرم انتقام می گرفتم...وقتی دنیا را محاکمه می کردم برای نفرت از تو..... تو حتی عین خیالت هم نبود....می شنیدم که هیچ چیزت نیست...تنها مشکلت جدایی از زنت بود... اگر خدا ،خدایی می کرد تو باید شبیه یک تمساح دو سر می شدی یا شاید شبیه یک گراز.
تو نه فیس بوک می دانی چیست و نه وبلاگ ... من هم دیگر انگیزه ای ندارم برای انتقام...فقط یک جایی می شد روی دیوارت می نوشتم تا ابد از تو بیزارم...

چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

باورت نمی شود این روزها چقدر چند گانه ام... گاهی کتابی در دست جمله ای می خوانم و هنوز به نقطه نرسیده سر کلمه ها را از گردن جدا می کنم...حوصله ام نمی کشد هر اراجیفی را بخوانم حتی اگر نویسنده اش همانی باشد که با نوشته هایش آدم شدم...
گاهی جمله ها نوک زبانم می ماسند انقدر که بین ذهن ام و کاغذ ،جا به جا می شوند.
گاهی توی سایت ها دنبال یک لباس درست و درمان می گردم برای عروسی کسی که از تمام آدم ها به من نزدیک تر بود و گاهی دلم می خواهد مثل روح  سرگردانی که  در عالم ارواح است تلفن را بردارم و شماره اش را بگیرم و بگویم راستی همه ی فکر هایت را کردی؟ ازدواج یک چیزی است که گاهی باید خودت را نیشگون بگیری و بگویی عیبی ندارد و یک روز جای نیشگون ها می شود یک زخم بزرگ...اما مگر زنده ها صدای ارواح را از دنیای دیگر می شنوند؟ یا اصلن مگر همه اش همین است...گاهی همان ازدواج خندیدن و عشق بازی هم دارد...
گاهی دلم می خواهد بی دلیل برای همه ی آدم ها هدیه بخرم و همه شان را توی خیابان ببوسم و گاهی دیدن شان هم حالم را بد می کند.
گاهی زنگ می زنم به طناز و می گویم به دوستت بگو این هفته میرم تا عکاسی یادم بدهد و یک روزی که می بینم به جای پول دوربین عکاسی می شود یک کتابخانه ی بزرگ خرید زنگ می زنم و می گویم : فکر که کردم دیدم خیلی هم کار جالبی نیست از هر چیز مجسم ،مجسمه ای ساخت.
باورت نمی شود این روزها چقدر عجیب و غریبم ... این تمامِ حالِ روز های من است... راستی تو با زندگی ات چه می کنی؟؟؟؟؟؟