یکشنبه ۳ مارس ۲۰۱۳

هر سال بوی عید که می آید تمام دردهایم یادم می رود. این مردم با جیب های خالی و لب های بی خودی خندان که مثل دورِ تند شده ی یک فیلم توی خیابان راه می روند یادم می آورد که می شود بی خودی هم خوش بود.
پارسال هم تمامِ زمستان را برای از دست دادن جنینِ یک ماه ام لب هایم را کندم و سعی کردم هیچ زنِ حامله ای را نگاه نکنم، اما نزدیک عید که شد با طناز رفتیم و ظرف هایی با لعابِ آبی برای هفت سین خریدیم.بعد هم محمد رضا را توی تمام گل فروشی ها گرداندم تا بنفش ترین سنبل را بخرم و خب بعدش دیگر حالم خوب بود.
امسال اما با تمام ماه های اسفند عمرم فرق دارد.محمد رضا هر روز می پرسد چه حسی داری و من همیشه می گویم که می ترسم.
از اینکه شب ها توی تخت غلت می زنم و روی شکم ام که می افتم حس می کنم روی یک آدم خوابیدم.از اینکه راه که می روم و حس می کنم کسی با من راه می آید.از اینکه شب ها خواب مانیتور دکتر را می بینم که بچه ام را نشانم می داد که حتی یک لحظه هم آرام نمی گرفت و مدام تکام می خورد.
امسال عید کسی با من است که نمی دانم من است یا محمدرضا و من چقدر دلم می خواهد هر که هست فقط سالم باشد.

سه‌شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۳

می دانم این روزها تمام می شود.می دانم...
یک روزی می آید که دیگر بوی هر چیزی حتی کاغذ حالم را به هم نمی زند.
یک روزی که از بیست و چهار ساعت ، بیست ساعت اش را توی دستشویی مشغول عق زدن نباشم.
یک روزی که آنقدر بی حال نباشم تا جواب سوال های شوهرم را با سر بدهم.
این روزها باید با همان شدتی که آمدند و چنان غافلگیرم کردند که فراموش کردم حتی آدمم ،بروند.
آن وقت توی آغوشم می گذارندش و من می گویم " پس تو بودی؟"
 

پنجشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲

طناز نان بربری دوست دارد.من اما صبح ها ساعت هفت و نیم از سر کوچه نان سنگک می خرم و کلید را آهسته توی قفل می چرخانم و بعد از گذاشتن نان روی میز یکراست می روم اتاق طناز.با دهان نیمه باز می خوابد.گاهی دلم نمی آید بیدارش کنم.اما تا چایی را دم می کنم با موهای ژولیده و چشم هایی خواب آلود می آید بیرون.
پنیر و عسل و گردو را خودش می آورد روی میز می چیند و چایی را همیشه سر پُر می ریزد توی فنجان.
بعد من حرف می زنم.از همه چیز می گویم.مهمانیه فلان روز خانه ی فلانی ، حرفِ فلانی.
طناز هیچ وقت جمله ها را شروع نمی کند،فقط تایید می کند که من راست می گویم یا اگر موضوعی جالب باشد خودش را مشتاق نشان می دهد،اما گوش می دهد.به تمام حرف های خاله زنکی و بی سرو ته من که می دانم هیچوقت دوستشان
ندارد.میداند دوست دارم با زن های خیلی بزرگ تر از خودم رفت و آمد کنم اما اینکار اصلن خوشآیند خودش نیست.
اما مامان هیچوقت حواس اش به حرف هایم نیست.حرف زدن با مامان گاهی تمام انگیزه ام برای زندگی را می گیرد.همیشه حواس اش پیِ آلزایمر مادربزرگ و اینکه چه لباسی را برای کدام مهمانی بخرد است.
طناز گاهی دو بار چایی شیرین می خورد و گاهی توی نعلبکی می ریزد و فوت اش می کند.
میز را من جمع می کنم و او تمام لوازم آرایش اش را می آورد و تا یک ساعت جلوی آینه می نشیند فقط برای دانشگاه رفتن.
خواهری مثل او داشتن گاهی بی نظیرترین حس دنیاست.

 

یکشنبه ۹ دسامبر ۲۰۱۲

ما زن ها خیلی وقت ها شبیه هم هستیم.همه مان حتی یک بار هم که شده جلوی آینه لب هایمان را قرمز کردیم و فکر کردیم "بهم می آد؟" .همه مان زیر دوش جایی از بدنمان را با تیغ بریدیم به جز آن وقت هایی که رو آوردیم به موم داغ و تحمل درد کنده شدن دسته جمعی موها.
همه مان حداقل یک بار دلمان به یک شعر یا یک نگاه یا یک صدای عاشقانه لرزیده و وقتی غبار زمان روی تنمان نشست ، با خودمان گفتیم "چقدر احمق بودم"
همه مان دلمان خواسته رنگ یا اندازه ی موهایمان را تغییر دهیم و بعد از تغییر جلوی آینه فکر کردیم " خوب شد؟"
همه مان توی تخت تک نفره مان برای کسی یا از دست کسی گریه کردیم.
همه مان در یک سنی چاقی یا لاغری انداممان برایمان دردسر بوده.
اما دغدغه هایمان خیلی فرق می کند.
من، دلم می خواهد یک روزی نویسنده ی خوبی باشم.هیچ چیزی مثل این حس زیر پوستم مدام رژه نمی رود، خواهرم دل اش می خواهد دانشگاه اش تمام شود و یک سال بنشیند روی مبل و شکلات بخورد، دوستی دارم که دل اش می خواهد شوهر خوبی پیدا کند،دوستی هم دارم که می خواهد به هر قیمتی از ایران برود.
ما زن ها خیلی وقت ها هم خیلی با هم فرق داریم...

دوشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۲

گاهی آدم ها دلشان را به چیزهای کوچکی خوش می کنند.
به یک لبخند.
به: نگفت خداحافظ، پس نمی رود.
به :عیب ندارد دنیا اینطور نمی ماند.
به : آسمانِ همه جا یک رنگ است.
به: اینبار دیگر درست می شود.
به یک رویا.
من از آن هایی هستم که مدام کتاب می خوانم و بعد از خواندن هر کتاب فکر می کنم چقدر می فهمم.چقدر ایدئولوژی ام تغییر کرده،اما شب که می روم زیر پتوی سبز ام رویا می بافم.رویاهایی که اگر برای همین بچه های مهد کودک کنارِ خانه بگویمشان می خندند.
گاهی تکانی می خورم تا خواب از چشم هایم کنار رود و سایه اش نَیُفتد روی رویاهایم .
من از قُماش آدم هایی هستم که ترجیح می دهم دلم را حتی به صدای خر و پفِ شبِ قبلِ شوهرم خوش کنم.
 

چهارشنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۱۲

باران.
کافه نادری.
بوی قهوه.
صندلی های لهستانی.
کیک کشمشی.
پنجره های سفیدِ چوبی.
پرده های قرمز.
حیاطِ متروک.
گارسون هایِ مو سفید با روپوشِ زرشکی.
صدایِ خنده ی پیرمردهای میزِ روبرو.
جایِ خالیه سال هایِ دورِ دور.
 
 

سه‌شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۲

مرد سربالایی نمناک خیابان ولیعصر را بالا می رود.
زن سر پایینی نمناک خیابان ولیعصر را پایین می رود.
روی سنگ فرش شکسته ی قرمز از کنار هم عبور می کنند و بعد هر کدام بدون آنکه به پشت سر نگاه کنند ، برای لحظه ای می ایستند.
مرد فکر می کند "چه بوی آشنایی"
زن فکر می کند " چه بوی آشنایی"
و باز قدم بر می دارند.
نمی دانند بوی گرمایِ آغوشِ ممنوعی بود در زمستانی دور...

چهارشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۲

کمر شلوار ام روی شکم ام فشار می آورد. به خودم می گویم " لعنتی این همه زحمت کشیدی باز هم شروع کردی؟"
به جای شکلات های روی میز انگور می خورم.پاییز است و حالم خوب است و همین کافی است.
همیشه نزدیکِ آمدن خاله که می شود حالم خوش می شود.فکر می کنم حالا به دَرَک که دلار گران شده و نمی شود کتابخانه بسازیم می توانم کتاب هایم را ببرم توی انبار و توی کشو ها بگذارم، حالا خیلی هم مهم نیست که نمی شود خیلی چیز ها خرید در عوض چیزی که در این کشور هیچ وقت گران نمی شود کتاب است، می شود باز هم هر هفته قفسه های شهر کتاب را تماشا کرد.
حتی فکر می کنم تنها چیزی که تحریم بهش گند نمی زند مهربانی محمد رضا است و این همه همراهی اش در تک تک پله های زندگی.
حتی تر هم فکر می کنم این خیلی قابل شکرگزاری است که پاییز است و من یک قطره اشک هم نریخته ام ...
 

پنجشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۲

بچه که بودم وقتی فیلم دوبله شده ای تلویزیون پخش می کرد،هر چند دقیقه یک بار از بابا می پرسیدم {این آدم بده است؟} یا {این آدم خوبه است؟}
فیلم که تمام می شد نمی فهمیدم دقیقا جریان فیلم چه بوده اما در عوض می دانستم کدام آدم خوبه و کدام آدم بده است.
الان دیگر اوضاع فرق کرده.دنیا پر از آدم های خاکستری است.چه فیلم ببینم و چه کتاب بخوانم و چه در واقعیت ، نه کسی سفید است و نه سیاه.
آدم ها آنقدر بُعد پیدا کرده اند که برای شناختشان هیچ کاری نمی شود کرد.قبلن ها خوب تر بود.تکلیف ام با آدم ها مشخص بود.
حالا مجبوری بین خودت و هر کسی که کنارت است یک خط فاصله ی قرمز بگذاری، مراقب حرف هایت باشی و شاید تمام عمر طول بکشد تا فقط همان یک نفر را بشناسی...

یکشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۱۲

حال ام خوب است.مگر نمی شود؟ دارم بزرگ می شوم و اولین سالی است که به روز تولد ام نزدیک می شوم و نمی ترسم.
داستان می نویسم و در فکر کلاس فیلمنامه نویسی ام.بیگانه ی آلبر کامو را می خوانم و بعد از نماز ظهر و عصر ام قرآن می خوانم و توی دفتر آبی ام نکته برداری می کنم.
شوهر ام برای غافلگیر کردن ام نقشه می کشد و من این روز ها بیشتر حس می کنم چه دوست خوب و محکمی است برای من.
دیگر شیر قهوه و آدامسِ خرسی را دوست ندارم و با خوردنشان انگار دلهره می گیرم اما بستنی وانیلی را به تازگی به ذائقه ام بسیار هماهنگ یافته ام و شهر کتاب که می روم تا چند روز حال ام خوب است.
آدامس ام را که می خواهم باد کنم و از دهانم بیرون می پرد را بیخیال می شوم و می گویم حکمت بود و اینگونه تمرینِ قبولِ حکمت می کنم.
کاش حالِ این روزهایم دنباله دار باشد...


یکشنبه ۲۶ اوت ۲۰۱۲

تمرینی برای فاصله گرفتن از اول شخصِ مفرد

زن پاهایش را روی سنگ لَق شده ی کف ِ اتاق می گذارد .حس می کند پاهایش تیر می کشند.کفِ اتاق روی سنگ ها می نشیند و پاهای برهنه اش را در آغوش می کشد.سنگ هایِ سفت و یخ زده دلش را آشوب می کند.موهای مشکی و کوتاه اش را دور انگشتان اش می پیچاند و محکم می کشد.درد توی سلول های مغزش می پیچد و لبخند می زند.پلک هایش را با دست آنقدر می مالد تا سیاهی ریملِ شب ِ گذشته تا روی گونه هایش پایین بی آید.
لاک های نا مرتب و زرشکی اش را نگاه می کند و گوشه ی ناخن انگشتِ اشاره اش را می جود.دست هایش را تا جایی که می تواند دراز می کند و گوشی اش را از روی میز قهوه ای بر می دارد.وارد کانتکت هایش می شود و گزینه ی دلیت آل را می زند.روی سنگ ها دراز می کشد و گوشی را روی سینه اش می گذارد و بلند می خندد.

یکشنبه ۱۲ اوت ۲۰۱۲

آلبر کامو گفته بود :
"چیزی که مرا از مرگ می ترساند این است که یقین دارم زندگی بعد از من ادامه دارد"
و من از این جمله خیلی خوشم آمده بود و روی یخچال ام با ماژیک آبی و با خط بدم آن را نوشتم و هر بار که درِ یخچال را باز می کردم می خواندم اش.
جمله به نظرم خیلی خوب و عمیق بود اما امروز صبح قبل از آن که در یخچال را باز کنم پاک اش کردم چون به نظرم خیلی مزخرف آمد.
چیزی که من را از مرگ می ترساند این است که زلزله بی آید و من زنده زیر آوارها بمانم.
از صبح حال ام بدجوری خراب است  و وقتی حال ام خراب است بیشتر می خورم و هر چیزی که از گلویم پایین می رود انگار چیزی مثل آتش می خورم وقتی گوشه ای از ایران مردم تشنه و گرسنه اند.
باورم نمی شود هیچ کاری نمی توانم برایشان انجام دهم.باورم نمی شود مرگ انقدر نزدیکِ من است و من همیشه این را فراموش می کنم. به خودم می گویم این بار دیگر طور دیگری زندگی کن احمق، ببین چقدر ناتوانی در برابر این مرگی که تمام روشنفکران دنیا سعی در دست انداختن اش دارند.
سرم را که زمین می گذارم حس می کنم زمین زبان باز کرده و حرف می زند.حس می کنم صدای گریه ی کودکی گم شده می آید . من از مرگ می ترسم و این اعترافی هولناک است.

دوشنبه ۶ اوت ۲۰۱۲

ارق ملی ام ( اگر املاش درست باشد) این چند روز مدام در حال تحریک شدن است.بعد از اسکار گرفتن اصغر فرهادی پیش نیامده بود با هیجان زل بزنم به تلویزیون و لب هایم را با دندان بجوم.
حالا وقتی یکی از همین هم وطن هایم که در فرودگاه استانبول نفرینشان کردم و به شوهر گفتم از ایران به خاطر همین مردم اش بیزارم ، مدال طلا می گیرد از خوشی اول صدایم دورگه می شود و بعد اشک هایم چشم هایم را می سوزاند.
صدا و سیما هم که از هیچ تلاشی دریغ نمی کند و تمام آهنگ های آرشیو را یکی یکی رو می کند تا من ارق ملی ام بیشتر قلقلک اش بگیرد.
کاش توی همین چند روز یکی از فیلم هایی را تلویزیون نشان دهد که زنی بعد از سال ها از غربت به وطن بر گردد و به محض پایین آمدن از پله های هواپیما خاک ایران را ببوسد و بدین سان من به خودم بفهمانم که فقط توی همین کشور و با همین مردم می توانی با احساس بمانی...

دوشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۲

این روزها در حال تمرین ِ صبرم.شده حتی ناخن هایم را کف دست فشار می دهم و به خودم می گویم " عیبی نداره"
اما می دانم که عیب دارد.می دانم این درک کردن همیشه یک طرفه است و می دانم که فقط این کارها از یک زن بر می آید که مدام با خودش بگوید به خاطر زندگیم .انگار این زندگیه لعنتی فقط مال زن است.
قبل تر ها هر وقت چیزی از حد توانم بالا می زد ، در اتاق ام را می بستم و اشک می ریختم تا مامان بی آید.اما حالا صبر می کنم.
فقط نمی دانم چه کسی و در چه تاریخی رکورد سر ریز شدن صبر را زده...

سه‌شنبه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۲

گاهی دلم برایت تنگ می شود.
دلتنگی برای تو یعنی دلتنگی برای خودم و طعم سیبی که وسوسه ات کردم برای چیدن.

هر وقت خوابت نمی آمد و وقت داشتی من را برای وسوسه ای که به جانت انداختم ببخش.
شاید حالِ فردایم خوب شود...

یکشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۲

خیلی وقت است که حال هیچ کس خوب نیست.
انگار قرن هاست که وقتی از کسی می پرسم خوبی فقط می گوید : نه
فکر داستان گلشیری ام که خط اولش نوشته : " نمی دانم چرا هیچ کس زنگ نمی زند بگوید عنایت الله خان دندان بچه ام در آمده"
نمی دانم بگویم حق هم دارند یا نه.
هیچ دختر و پسری دهانشان بوی دوستت دارم ندارد.
روی دیواری نوشته بود:
آدم و هوا
من و تو
.
.
لیلی و مجنون را بسپار به افسانه ها...

حال هیچ کس خوب نیست و من هر بار خودکار را روی کاغذ می گذارم ،چشم هایم دو دو می زند و دندان هایم گوشه ی لب هایم را می گیرد و الف و پ و ت و هیچ حرفی به هم نمی چسبد تا بشود فقط یک کلمه برای گفتن این که حال این روزهای ما خوب نیست...
 

دوشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۱۲

امروز یادِ کتاب هام افتاده بودم که توی جامیزیِ مدرسه جا می ماند و جرئت نمی کردم به مامان بگم که فردا دقیقا امتحان همان کتاب را دارم.
بعد یاد عینک دوستِ دورانِ راهنمایی افتادم که عینک اش را می گرفتم و با چشم های تنگ شده به تخته زل می زدم .فقط چون خوشم از عینک می آمد و حالا که باید بزنم و نمی زنم.
بعد یادِ دکه ی دبیرستان افتادم که هر چند وقت یک بار ساندویچی می خریدم و می گفتم بزن به حسابِ ندا شریفی و حتی یادِ پیش نمازِ مدرسه با عینک ته استکانی.
بعد یادِ مهتاب افتادم.یکی از بهترین دوست های دانشگاه که اصلن هیچ وقت نفهمیدم چرا آن دوستیه سفت و سخت مان بدون هیچ دلیلی تمام شد.
بعد یادم آمد چقدر چیزهایِ رها شده پشتِ سَرَم مانده و چرا گاهی انقدر بی رحمانه به مغزم هجوم می آورند.
بعد یادم آمد دلم برای تمامِ لحظه های گذشته تنگِ تنگِ تنگ است...


شنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۱۲

خواهرم یا مریض نمی شود یا وقتی می شود درست و درمان می شود...نه از این مریض های بی خودی و دمِ دستی.ویروسِ بدبختی کاملا اتفاقی دیروز وارد بدن اش شده بود و دچار به هم ریختنِ دل و روده اش شده بود.
امروز صبح ساعت هشت و سی دقیقه موهای بلند و تاب دارش را توی صورت ریخته و یک دست اش را به شکم گرفته و وارد آشپزخانه می شود و به جای صبح بخیر می گوید:
"آااااای" می پرسم:
"چته ؟"
"دلم"
از وقتی که به یاد دارم طناز جز دل درد مرض دیگری نگرفته.بچه که بودیم به محضِ نشستن در ماشین همین جمله را تکرار می کرد:
"آااااای.........دلم"
همیشه هم با دوبار تکرار کردن ِ این جمله ،مامان می کشاندش روی صندلیِ جلو و توی بغل اش تکانش می داد.
زیاد خوشحال نبودم از اینکه درست در سه سالگی یک هوو به این بد اخلاقی و لوسی عیش ام را منقش کرده اما چاره ای نداشتم جر اینکه گاهی یواشکی یک نیشگونی از پاهایش بگیرم و یا موهایِ فرفری اش را از پشت بکشم.
مامان جوشانده را هم می زند و می گذارد جلوش.طناز پاهایش را توی بغل اش جمع می کند و اخم می کند.مامان همیشه گوش به فرمانِ بهانه هایِ ریز و درشت اش بوده.
توی دفترِ خاطرات اش خوانده بودم که چقدر ناراحت است که امسال هم تولدش بی هیچ سر و صدایی و هیچ آدمِ خاصی اتفاق افتاد.دلش می خواسته دیگر در بیست و یک سالگی بتواند یک آدم  داخلِ زندگیش باشد. مثلِ همه ی دختر ها و باز هم به خودش لعنت فرستاده بود که انقدر گندِ دماغ است.

می گویم" خجالت بکش...من سنِ تو بودم شوهر کردم"
چهره اش را بیشتر در هم می برد و می گوید:

"آی مامان حالم یه کم بهترِه" و می زند زیر خنده
نگاهش که می کنم ، می بینم که انگار به چشم ام بزرگ شده .فکر می کردم همیشه همان طنازِ کوچک و مغرور که تا به حال کسی گریه اش را ندیده می ماند و می شود حتی برایش در هیچ مکانی  بلیط نخریم و بگوییم آقا این که بچه است.
پاهایش را درازمی کند و می گوید" الان"
چیزی است که فقط خودمان دو تا می فهمیم یعنی چه.می خندم.
دلم می خواهد بپرسم " طناز کی انقدر بزرگ شدی؟ "
اما نمی پرسم...مثل تمام سوال هایی که هیچ وقت نمی پرسم.

یکشنبه ۱۰ ژوئن ۲۰۱۲




من فردا شب یک مهمان دارم ...نه خیلی عزیز ولی می توان گفت خیلی مهم...فردا دور و برِ ساعت دوازده و بیست دقیقه خانم هیلاری کلینتون با لباس خواب به خانه ی من می آید تا با هم داستانِ جدیدم را بنویسیم...
فکر کنم از سیب خوشش می آید...باید ده کیلو سیبِ سبز بخرم...

من دیوانه نشدم ...خیالتان راحت...

یکشنبه ۳ ژوئن ۲۰۱۲

تو خوب می نوازی یا من عکاس ماهری هستم  را نمی دانم..........
اما من از تمام نُت های هر سازی که با دست تو کوک می شود بهترین عکس ها را گرفتم....
فقط گاهی نُتِ بازیگوش "فا" از کادر خارج می شود....
و آن موقع من حس می کنم شاید همیشه چیزی در عکس های من کم است.....

دوشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۱۲

بی مقدمه بهش گفتم : " چرا به جای اینکه یک بدبخت به بدبخت های دنیا اضافه کنیم ،یکی از بدبخت ها را کم نکنیم؟"
حواس اش کامل به من نبود..همانطور که با صفحه ی موبایلش ور می رفت گفت: "آهان"
گفتم" بیشتر شبیه جنایته ...هیچ تضمینی نیست ... حتی وقتی یخچال هم  می خری ضمانت نامه دارد... گوش می کنی؟"
گفت:" اوهوم"
گفتم" بچه یِ مستندِ دیشب سرطان داشت آن هم از چهار سالگی...آخرِ مستند هم برج میلاد را در لایه ای از دود و آلودگی نشان داد ،یعنی که تقصیر از ریزگردهاست....از کجا معلوم بچه ی ما سرطان نگیرد؟ ...اصلن سرطان هم مهم نیست از کجا معلوم که اگر دختر بود بهش تجاوز نکنند؟  شاید یک وقتی بیشتر از سنش فهمید و آن از همه بیشتر درد دارد وقتی بین کسانی بفهمد که هیچ نمی فهمند....شاید هم  من و یا تو، نتوانستیم درکش کنیم...اگر از من خواست برایش توضیح دهم که چرا به تکوینش کمک کردم باید چه جوابی بدهم؟  شاید هم عاشق شد از این عشق های چرندِ این روزها ...اصلن شاید در یک زمانی برای مسئله ای شک کرد..می دانی شک شوکران این دنیا است...."
گفت " خب"
گفتم " خیلی خوبه یه بچه به سرپرستی..."
گفت" چته امشب؟ باز قاطی کردی؟"
گفتم" فقط دارم نظرت رو می پرسم"
گفت" خیلی چرته...وقتی می تونی یکی از خونِ خودت، از وجودِ خودت به دنیا بیاری چرا مالِ یکی دیگه؟"
نگفتم.....
نگفتم" لعنت به این خون و وجودِ من...مگر من کی هستم به جز یکی از نوعِ آدم که مثل همه پُر ام از عقده...

چهارشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۲

نردبانی زیر پاهایم گذاشتم که وقتی از آن بالا می روم به زمین می رسم و وقتی پایین می روم به آسمان................

چهارشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۲

کنار تو خوابیدم و به صدای خر و پفت گوش میدم.شاید بهتر باشد بگویم صدای نفس هات اما جمله های دستمالی شده را در مورد تو دوست ندارم به کار ببرم.جزء معدود شب هایی است که تو زودتر از من خوابت برده.گرمم است و پشه ای هر چند ثانیه یک بار با صدای چندش آورش می رود توی گوشم.
گفتم کولر را درست کن گفتی می کنم اما نکردی.همیشه کارهایی که باید را انجام نمی دهی و این من را عصبی می کند.ولی امشب عصبی نیستم.امشب نگرانم.نگرانِ چند لکه ی قرمزی که روی دست هایت زده و چقدر دلم آشوب می شود وقتی تو نگاهشان می کنی و می گویی فکر کنم دارم می میرم.
نمی دانم چرا دارم بهشان فکر می کنم.چند تا لکه ی کوچک که مطمئنم چیزی نیست.اما می دانی که یک نوع سادیسم دارم راجب نبودن تو.هر روز یکی را می گذارم رو به روی خدا و می گویم ببین این را بگیر ولی شوهرم نه.بعد عذاب وجدان می گیرم که چرا نزدیکانم را قربانی می کنم تا تو خوب باشی.اصلن مگر قرار است حتمن کسی از من گرفته شود!
تو غلتی می زنی و وقتی می بینی هنوز بیدارم جمله ی تکراری ات را می پرسی" خوبی؟"
و من تکرار می کنم " خوبم"
اما خوب نیستم.یک چیزی مثل مار پیچیده دور گردنم و نفس کشیدن را برایم سخت کرده.بچه ها می گفتند این همه وابستگی به شوهر چیز خوبی نیست.دنیا است دیگر شاید یک روز تو را گذاشت و رفت.
کسی چه می داند راجب تو.راجب من.
انگشت هایم را می کشم روی دست هایت و می گویم خوب باش.من به تو نیاز دارم.حتی برای توجیه بودن خودم...

چهارشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۲

طناز مسئول دادن خبرهای خوب و بد است...از آن سریع تر مامان است...اول طناز زنگ می زند...می گوید پای نارنجی مرد... نیازی نیست بپرسم کی یا چی ،می گویم هه چه بد...داستانش را نوشته بودم هر چند ربطی به شخصیت او نداشت اما خیلی چیزها را از او الهام گرفته بودم...
مامان با تلفن حرف می زند و هی می گوید الهی بمیرم...عادتش است،مثل یک نوع تکه کلام...حالا خدا رحم کرده که مثل خاله نمی گوید آی جانم در بره و قلب آدم را هی خالی کند،مامان که گوشی را قطع می کند می گوید" دختر جوان هفت ماهه باردار بوده شوهرش دیشب تصادف کرده..."از ادامه ی جمله اش اصلن خوشم نمی آید،همین که فکر می کنم بچه اش یتیم به دنیا می آید و بدتر موقع آمدن بچه اش شوهرش نیست می خواهم خفه بشم...
شب مونا زنگ می زند، می گویم" بیداری؟ باید بخوابی... تو عروسی"
 می گوید بیچاره دختر عمه گفتند بچه ات نبض ندارد و همان کلمه ی تهدید به سقط که انقدر این روزها می شنوم که حالم را به هم می زند.
فردا مونا عروس می شود...دو سالی می شود که منتظر این عروسی بودیم...همه مان...

شنبه ۲۸ آوریل ۲۰۱۲

خوبم..خیلی خوب و خیلی کم پیش می آید این همه دلیل یک جا داشته باشی برای خوب بودن...پنج شنبه عروسی یکی از سه کله پوک است فکر کردم همین کافی است برای حال خوبم که مامان زنگ زد و گفت آتنا دارد عروس می شود...حاضرم شرط ببندم یکی از بهترین خبرهای زندگیم بود که حسابی غافلگیرم کرد...واقعا این عروس شدنِ دخترها خیلی مهم است و خودشان نمی دانند... نمی دانند با پای خودشان دمپایی های راحتیه شوخی را از پا در می آورند و واردِ یک جایِ جدی با کفش های ده سانتی می شوند که هی باید پایشان بغلتد و دردشان بی آید تا عادت کنند بهشان...دختر عمه هم جواب آزمایشش را گذاشت توی دست هایم و گفت ببین چیه؟ و من خندیدم و گفتم که مثبت است و دختر عمه خوشحال رفت اتاق دیگر و من دست کشیدم روی شکمِِ تخت شده ام و برای اولین بار از این همه صاف بودنش حالم به هم خورد...یک دوست قدیمی هم دوباره در حال پررنگ شدن توی زندگیمان است...خلاصه خیلی دلیل ها هست برای حالِ خوبِ من و من نمی دانم این بغضِ لعنتی چرا یا بالا نمی آید و یا پایین نمی رود تا فقط کمی صدایم رسا شود تا بتوانم بگویم برای عمیق خوب بودنم به یک چیزِ دیگر هم نیاز دارم...

سه‌شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۱۲

واقعن نمی توانم به خودکشیه آدم ها فکر نکنم،چه برسد به اینکه بی تفاوت باشم... واقعن هم نمی توانم فکر کنم که چرا باید ریچارد براتیگان خودکشی کند...نویسنده ای که با کتاب هایش زندگی می کنم مگر چه می خواسته از زندگی ! شاید اگر همان لحظه ای که خودکشی می کرد اگر می دانست دختری در دورترین نقطه ی دنیا نسبت به او و کتاب هایش چقدر حسادت می کند ، شاید و یا حتمن خودکشی نمی کرد... حالا هدایت را نمی دانم چون واقعن هیچوقت دوستش نداشتم اما براتیگان...
من فکر می کنم مثلا اگر همان وقتی که کسی در خانه اش را بسته و پرده ها را کشیده و دارد یک مشت قرص می خورد و یا یک تیغ روی مچ دستش گذاشته، یک حیوان وحشتناک مثلا یک گرگ با دندان های تیز در خانه را بشکند و وارد شود،حتمن آن آدم از خودش دفاع می کند...این را تقریبا مطمئنم.
به هر حال شنیدن اینکه آدمی خودش را کشته است آن آدم را یک جورهایی از چشمم می اندازد..نه به خاطر مزخرفاتی همچون اینکه قطعن آن آدم ضعیف بوده و از این دست چرندها...شاید به خاطر آن که من همیشه دلم خواسته بمانم و بفهمم آخرش که چه؟ شاید قرار باشد تا من هم اینجا هستم اتفاقاتی بی افتد که کسی تا به حال ندیده است... نمی دانم اما خودکشی انگار که وقتی خودکاری را هدیه می گیری صرفا به خاطر آنکه فکر می کنی بالاخره روزی خودکار نمی نویسد، جوهرش به نصفه که رسید خودکار را پرت کنی توی آشغالدانی . شاید هم مثال چرتی زده باشم ولی این دمِ دست ترین مثالی است که به ذهنم رسید...
خلاصه اگر به خودکشی فکر می کنید من زیاد از شما خوشم نمی آید حتی شما دوستِ عزیز...

سه‌شنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۲

مطمئنم که مادرم با لباسِ گشاد و بد شکلِ بیمارستان و با شکمِ برآمده پشت شیشه ی بیمارستان نشسته و دارد به من فکر می کند.

به دختری با موهای خرماییِ روشن و کک مک هایِ ریزِ قهوه ای روی صورت با روحی نا آرام و پُرتلاطم،که گاهی لج بازی می کند برای مسائل بی خود و گاهی سکوت می کند برای تمام چیز هایی که به او تحمیل می شود.کمی بعد از تولد حرف می زند و کمی بعد راه می رود و بعد بزرگ می شود و بعدتر بلوغِ خسته کننده ای را تجربه می کند و بعد تر...
مادرم دستی روی شکم اش می کشد و فکر می کند چه خوب که بیست و یک سالگی ازدواج می کند و چه بد که در بیست و سه سالگی بچه ای سقط می کند.بعد من چرخی تویِ شکم اش می زنم و مادرم می فهمد که وقت اش است.
اما من به دنیا نمی آیم...یعنی هنوز به دنیا نیامدم...من فقط تصورات و تخیلات مادرم هستم در شهریور هزار و سیصد و شصت و هفت و در بیمارستان تهران در خیابان سنایی...شاید من هیچ وقت به دنیا نیامدم...


جمعه ۱۳ آوریل ۲۰۱۲

دومین سالگرد ازدواجمان

دو سال پیش این موقع داشتیم.... فکر می کنی این عدد تا چند دنباله پیدا کند و دنبالِ من و تو هی کش بیاید؟ یعنی آخرین عددی که با هم می نشینیم و می گویم :سال پیش این موقع داشتیم... چند است؟
ببین اصلن مهم نیست چه عددی باشد فقط می خواهم که تو این سالگردها تا وقتی نفس می کشم با تو باشم..
بزرگ شدیم؟؟؟ من که می گویم : خیلی
واقعا بزرگ شدیم ..منطقی شدیم..کمتر به هم دوستت دارم می گوییم..کمتر بهانه می گیریم...کمتر رویا می بافیم...اما بیشتر تسلیم عشقیم...
جدی می گویم...شاید بار اولی که گفتم دوستت دارم خیلی به معنایش فکر نکردم،اما دقیق در همین لحظه مطمئن می گویم که آنقدر تسلیم روح بزرگ و پاک توام که عمیق در دوست داشتنت نفس می کشم.
یادم آمد..دو سال پیش این موقع من مدام از یک پهلو به پهلوی دیگر می رفتم و بر خلاف تمام عروس ها به فردا توی آرایشگاه و توی سالن و توی باغ فکر نمی کردم.
من  فکر می کردم که آخرین شبِ جدا بودن از تو چرا آنقدر کشدار شده بود! به خودم هم فکر می کردم که واقعا از پسِ زندگی بر می آیم؟ اما دقیقا لحظه ای خوابم برد که فکر کردم که وقتی عشق باشد از پسِ همه چیز برمی آیم...
شمع دومین سالگرد ازدواجمان را که خاموش کردیم به این فکر کردم که هنوز و همیشه من چقدر با داشتنِ تو خوشبختم...

دوشنبه ۹ آوریل ۲۰۱۲

این می تواند یک داستان باشد...

یازده سال پیش تو فکر نمی کردی روزی من انقدر خموده ،روی تخت دو نفره ام ،چمباتمه بزنم و به تو فکر کنم در حالیکه دیگر هیچ حسی ترغیبم نمی کند برای انتقام...
نه اینکه فکر کنی از اول همین بود ...خیلی شب ها گفتم که چاره اش بابا است یا شوهرم...خیلی شب ها تا صبح توی خواب هایم از دست های بزرگ و هوس رانت فرار کردم...خیلی شب ها گفتم بگذار بزرگ بشم...خیلی شب ها گفتم خدا که دروغ نیست...
کارهایم از این دست کارها بود...
چه فایده داشت وقتی هیچ خبری از تو نداشتم که بدانم هنوز هم راحتی یا اینکه مثلا سرطان گرفتی یا یک بیماریه بدتر...
وقتی من زودتر از همه ی دوست هایم بزرگ شدم.... وقتی بلوغ زودتر از همیشه زیر پوستم تقلا می کرد... وقتی سایه ات حتی روی زندگی عاشقانه ام افتاد...وقتی از تمامِ کوچه پس کوچه های اصفهان بیزار شدم...وقتی اعتماد توی دهانم به زهری تلخ وکشنده بدل شد... وقتی رویاهای بچگی ام شد کابوس... وقتی برای انتقام گرفتن از تو از پدر و مادرم انتقام می گرفتم...وقتی دنیا را محاکمه می کردم برای نفرت از تو..... تو حتی عین خیالت هم نبود....می شنیدم که هیچ چیزت نیست...تنها مشکلت جدایی از زنت بود... اگر خدا ،خدایی می کرد تو باید شبیه یک تمساح دو سر می شدی یا شاید شبیه یک گراز.
تو نه فیس بوک می دانی چیست و نه وبلاگ ... من هم دیگر انگیزه ای ندارم برای انتقام...فقط یک جایی می شد روی دیوارت می نوشتم تا ابد از تو بیزارم...

چهارشنبه ۴ آوریل ۲۰۱۲

باورت نمی شود این روزها چقدر چند گانه ام... گاهی کتابی در دست جمله ای می خوانم و هنوز به نقطه نرسیده سر کلمه ها را از گردن جدا می کنم...حوصله ام نمی کشد هر اراجیفی را بخوانم حتی اگر نویسنده اش همانی باشد که با نوشته هایش آدم شدم...
گاهی جمله ها نوک زبانم می ماسند انقدر که بین ذهن ام و کاغذ ،جا به جا می شوند.
گاهی توی سایت ها دنبال یک لباس درست و درمان می گردم برای عروسی کسی که از تمام آدم ها به من نزدیک تر بود و گاهی دلم می خواهد مثل روح  سرگردانی که  در عالم ارواح است تلفن را بردارم و شماره اش را بگیرم و بگویم راستی همه ی فکر هایت را کردی؟ ازدواج یک چیزی است که گاهی باید خودت را نیشگون بگیری و بگویی عیبی ندارد و یک روز جای نیشگون ها می شود یک زخم بزرگ...اما مگر زنده ها صدای ارواح را از دنیای دیگر می شنوند؟ یا اصلن مگر همه اش همین است...گاهی همان ازدواج خندیدن و عشق بازی هم دارد...
گاهی دلم می خواهد بی دلیل برای همه ی آدم ها هدیه بخرم و همه شان را توی خیابان ببوسم و گاهی دیدن شان هم حالم را بد می کند.
گاهی زنگ می زنم به طناز و می گویم به دوستت بگو این هفته میرم تا عکاسی یادم بدهد و یک روزی که می بینم به جای پول دوربین عکاسی می شود یک کتابخانه ی بزرگ خرید زنگ می زنم و می گویم : فکر که کردم دیدم خیلی هم کار جالبی نیست از هر چیز مجسم ،مجسمه ای ساخت.
باورت نمی شود این روزها چقدر عجیب و غریبم ... این تمامِ حالِ روز های من است... راستی تو با زندگی ات چه می کنی؟؟؟؟؟؟

جمعه ۳۰ مارس ۲۰۱۲

به مونا گفتم که دیگر دارم پیر می شوم...زیر چشم هایم دو تا چروک افتاده و حوصله ی هر کاری را ندارم... گفت: منم

گفتم حوصله ی هر آدمی و هر حرفی را ندارم... تحمل ام هم برای درک کردن آدم ها رو به اتمام است... گفتم باورت می شود دلم نمی خواهد حتی تا نزدیکی دریا که در همین دویست متری ام است بروم؟  گفت : منم

گفتم چه حوصله ای داشتیم هر تابستان از این صخره ها بالا می کشیدیم و چطور نمی ترسیدیم که بی افتیم توی دریا! چقدر کله هامان باد داشت...
گفت: آره
نگاه که کردم دیدم یک ماه تا عروسی مونا مانده و من هنوز مادر نشدم.... چرا داریم انقدر زود خسته می شویم؟؟؟؟

یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲

من هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم...
موارد مورد نیاز:
_ پیک شادی با کاغذ های کاهی و مداد رنگی

_ یک تکلیف برای معلم انشا که از من درخواست کرده باشد انشایی بنویسم درباره ی مسافرت عید

_ یک جفت جوراب سفید که روی مچ آن تور دو طبقه داشته باشد و پیرهن پر چین قرمز و کفش های ورنی مشکی که با یک بند چسبی بسته شود.

_ مادربزرگی بدون آلزایمر که بفهمد به محض عید شدن اولین عید دیدنیمان خانه ی اوست و پانصد تومانی های نویی که از قرآن روی میزش بیرون زده باشد و من تا آخر، چشمم به همان پانصد تومانی ها ...

_ کیف پولی با عکس خرس پوه که روز اول عید پر شود و من هر خانه ای که رسیدم پول هایش را بشمارم.

_ و مقداری خنده برای لب هایم و کمی بی خیالی و یک عالمه بچه بودن...

پنجشنبه ۸ مارس ۲۰۱۲

یک بحثی هست به اسم مطالعات فرهنگی... هر بار که داستانی می خوانم استاد اولین بار اشاره می کند که این داستان ارزش مطالعات فرهنگی دارد...

یعنی وقتی آدم بیکاری از آن سر دنیا، روزی داستان من را بخواند، سریعا خواهد فهمید که فرهنگ ها و ارزش ها و حتی تابو ها در کشور من به چه روالی است.

حالا واقعا وقتی می نویسم در کشورم اگر زنی بدون روسری و مانتو در خیابان ظاهر شود همه و حتی خودم می گوییم آخی دیوانه است، آن آدم بی کار اروپایی یا آمریکایی تمام دور سرش علامت سوال نمی شود؟
یا وقتی بنویسم روی صندلی های وی آی پی برج میلاد که می نشینم سریع به شوهرم میزنم و می گویم صندلی ام شکسته است و اصلا یک درصد هم احتمال نمی دهم که صندلی نه تنها نشکسته بلکه صندلی گردان است که به همه جهت می گردد، آن آدم بیکار می فهمد چرا توی کشورم ما به همه چیز مشکوکیم؟
یعنی می فهمند که چرا بعد از هر تصادف دو تا قفل فرمان از زیر صندلی های دو ماشین بیرون می آید؟
می فهمند که چرا دختری قبل از ازدواج باید سند باکره بودن را به مادر شوهرش هدیه بدهد؟
ارزش مطالعات فرهنگی تنها حرفی است که از دهان استاد به گوشم مسخره و سطحی شنیده می شود...

جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

و گاهی مثل امشب می شود که با شوهرت قهر باشی و صورتت را برگردانی سمت شیشه و بیرون را نگاه کنی و او بگوید که زندگی شدید تکراری شده و تو را متهم کند به بی استعداد بودن در دوست داشتن...

و کمی بعد خانه ی مادر شوهرت با چهره ای در هم زل بزنی به تلویزیون و هی فکر کنی که چرا گاهی مثل امشب می شود...

و بعد مادر شوهرت از اتاق کناری بیرون بیاید با چند تا کاغذ و بگوید امشب سالگرد عقدتونه و کاغذ ها را بگذارد توی دست هایت...

و تو اولش هر چه نگاهشان می کنی چیزی نفهمی و کمی بعد چشم هایت گشاد شود و بعد اصلا نتوانی اشک هایت را کنترل کنی و با تمام وجود مادر شوهرت را در آغوش بکشی و به اشک هایت فرصت ریختن بدهی...

و گاهی مثل امشب می شود که بهترین هدیه زندگیت را از مادر شوهرت بگیری...هدیه ای که با دنیا عوضش نمی کنی... 

یکشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

این روزها زندگی را به خنده می گیرم.

وقتی حقی برای اعتراض نیست و دهانم مزه ی حرف های ماسیده می گیرد.

این روزها دیگر آدم ها را خیلی ،دوست ندارم.

وقتی به خاطر چسبندگی به این خاک نه جرئت مهاجرت دارم و نه رغبتی  به ماندن.

این روز ها فقط دلم صحنه های تاریک و تکان دهنده ی تیاتر می خواهد.

وقتی در ادغام تاریکی و صحنه می شود آدم هایی را دید که فریاد می زنند و از

جلد من بودن بیرون آمدند.

این روزها حتی حرفی برای گفتن هم ندارم...





چهارشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

انسان وقتی تنهاست ، عجیب ترسناک می شود.

این را امروز فهمیدم،وقتی که با عجله از جلوی آینه گذشتم و مکثی کردم و وقتی تصمیم گرفتم برگردم به چند قدم عقب تر پشیمان شدم.

وقتی تنهایی به چیز هایی فکر می کنی که نباید....


پ ن: ایجاز همیشه هم مُخل نیست.

دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پسر نابینا در عقب تاکسی را باز کرد و نشست، دستش را برد داخل جیب اش و سه هزار تومان داد به راننده.
راننده پول ها را از هم جدا کرد و گفت " این چقدره دادی پسر"

پسر " نمی دونم آقا نگاش نکردم"

راننده با لحن طلبکارانه ای گفت" از این به بعد نگاه کن"
من لب هایم را گاز گرفتم و خون آمد.
راننده بقیه پول را رو به عقب گرفت.
پسر دست می کشید و پول را پیدا نمی کرد.
راننده گفت " بگیر دیگه"
من داد زدم " آقا نمی بینه" و پول را گذاشتم کف دست پسر و راننده یکه خورد و من
دوباره لب هایم را گاز گرفتم.
خاک بر سر هر چه فیلسوف و فلسفه و تمام این مزخرفات که می خواهند بگویند کوری در این دنیای بی در و پیکر بهتر از دیدن است.....................


پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

من با یک بی ام و با گل های صورتی و بنفش و با لباس سفید دنباله دار و با کفش هایی پاشنه بلند و با صورتی تماما شاد وارد این ساختمان شدم که هیچ کدام مال خودم نبود. 

گاهی وسط این سالن با مرد خانه آب بازی کردیم و خندیدیم و گاهی فقط داد کشیدیم که عقایدمان را به هم بساییم تا یکی شود.

حالا آدم های این ساختمان من را از این ساختمان بدرقه می کنند، با ده کیلو اضافه وزن و چکمه های قهوه ای بدون پاشنه .با صورتی که گاهی می خندد و گاهی پر از اشک است.
اضافه وزنم برای سیاست هایی ست که توی این خانه یاد گرفتم، برای بزرگ شدن هایی ست که توی این خانه تمرین کردم،برای همیشه درک کردن ها و همیشه فهمیدن هایی است که اینجا پیدایشان کردم.
این ها همان چیز هایی ست که مال من است و کاش می شد به جای این مبل ها و پرده ها این ها را با خودم ببرم...

یکشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

من به شخصه بابت تمام بلاهایی که دارد بر سر دنیا می آید از شما عذرخواهی می کنم.

امضا: هیچ کاره